نتایج جستجو برای عبارت :

انم یکمی ارومتر

معمولا تو مراسم ها، مسجدها و حتی جمع های فامیلی، خیلی ذهنم مشغول بچه ها میشه.
رفتارهاشون، نگاه هاشون، حرف هاشون، تربیت هاشون.
امشب هم سه تا مادر جلوم بودن با پنج شش فرزند.
سه تا دختر 4، 5 ساله ای که جلوم بازی میکردن سوژه ی افکارم بودن.
هم جوشن می‌خوندم، هم متوجه اینها بودم.
دو سه تا حرف میزنم فقط
یک اینکه مادرهایی که انتظار دارن بچه شون مثل یه آدم بزرگ ساکت و بی سرگرمی بشینه کنارشون فکرشون خیلی باطله.
و مادرهای هوشمند اونهایی هستن که میدونن ب
بلاخره بعد دو سال و نیم امروز موقع تماشای Tor Mil توی Cinema Pub به ذهنمون رسید که کانادا چجوریه
تصور کنین که چایی درست کردین
و توش فقط چایی ریختین
حالا به این چایی سیاه، يکمي قرمه سبزی اضافه کنین
و بعدش مقداری خورشت قیمه
و مقداری دوغ
و مقداری اش رشته
و بعدش لوبیا پلو
و بعد به اون يکمي عن از دستشویی بردارین و اضافه کنین
و داخلش
یه نوار بهداشتی خونی
و به اون یه شامپو
و یه صابون
و کلی لوازم ارایش
مخلوط شما اماده هست.
از تیکه های مختلف میاد که به هم هیچ ربط
 دیده شده یک نفری ؛  که هنوز رزیدنت نشده روی پروفایل اینستاش زده رزیذدنت فلان رشته.سوال داشتید در دایرکت بپرسید :)) عزیزم بذا یک ماه بری لااقل بعدا :)) مث اینه که بزنم رزیدنت سرجری to be!  مریض داشتین بیارین تا عمل کنم :| عی خدااااا این شادیا رو از ما نگیر :)) 
خدایا يکمي م روی ما تمرکز کن.مچکریم :)) 
عیدمون مبارک :) 
نه که فکر کنین من گهی شدم. نه.
منظورم اینه که بر خلاف نظر معلمه، اون دختر به هیچ کدوم از آرزوهاش نرسید چون همیشه دوست داشت که بره خارج و زن انریکه ایگل بشه و نتونست که بشه.
من هم همیشه فانتزیم بود که تا میتونم هر روز خودم رو بیشتر و بهتر بشناسم
و به درد بقیه بخورم
و آدم مهربونی باشم
و سعی کنم يکمي سفر کنم و چیز و میز یاد بگیرم
و بایوفیزیکال کمیستری بخونم.
و چند تا کار دیگه
که بشون رسیدم یا دارم میرسم.
وگرنه منم همچین تحفه نشدم.
یه چیزی توی وجودم بهم میگه که میتونم! هرچقدر که غیر ممکن هم به نظر برسه من میتونم! حتی وقت هایی که ناامیدم هم زیرحرفش نمیزنه فقط غمگین میشه که شاید دیرتر بتونم به خواسته ام برسم! من پول نمیخوام! من حال خوب میخوام! به جا آوردن حق این کالبد رو میخوام! میخوام خیالم راحت باشه که رسالت روحی که در من دمیده شده رو اونطور که باید به جا آوردم بدون کم و بدون کاست! 
+يکمي هم قلمبه سلمبه گفتم :)))
سلام  
طاعاتتون قبول 
ماه رمضون ما که همش شده آشپزی 
افطار سحر افطار سحر و دوباره افطار سحر
موارد پیشنهادیتون رو بگید من واقعا کم آوردم
.
+کاش اون موقعی که لپ تاپ ارزون تر بود یکی میخریدم ‍♀️
+امشب دلم خواسته ساکن قم یا مشهد باشم
+دلمم خواسته یه سفر برم حج ولی يکمي بذارم رو پولش میتونم خونه بخرم
+هر بار میام اینجا یه حس نفرت فوق العاده ای تو دلم هست که دوست دارم یه جاهایی از زندگیمو در حالی که شدیدا دندونامو به هم میفشارم (!) با میخ طویله خط خط
این مدت که فقط یه ناظر منفعل بودم مثل خدا، فهمیدم زیادی قرن بیست يکمي هستی. قرنی که توش کارای بشر خیلی قابل درک نیست. بنظر خیلی وقته دنبال یه شادی میگردی: یه شادی بی انتها، پُر از احوالات تکراری، پرُ از عکسهای سلفی با ژست های نمایشی، پُر از بقیه، پُر از قمارای دو سر باخت. میدونی بنظرم وارد بازی قرن شدی. باید یه فکری کرد.
این مدت که فقط یه ناظر منفعل بودم مثل خدا، فهمیدم زیادی قرن بیست يکمي هستی. قرنی که توش کارای بشر خیلی قابل درک نیست. بنظر خیلی وقته دنبال یه شادی میگردی: یه شادی بی انتها، پُر از احوالات تکراری، پرُ از عکسهای سلفی با ژست های نمایشی، پُر از بقیه، پُر از قمارای دو سر باخت. میدونی بنظرم وارد بازی قرن شدی. باید یه فکری کرد.
می‌خواستم این پروژه هه رو يکمي نگه دارم تا دیرتر تحویل بدم تا فک کنن روش خیلی کار کردم
بعد گفتم ولش کن بفرستم بره تا اگه مشکلی داشت زودتر رفع و رجوعش کنیم دیگه نخوره به تعطیلات که جوجه جانم اینا میان دیگه لپ تاپ مپ تاپ نمیتونم جلوش وا کنم که
دیشب چیکار کردم؟
واقعا بعضی وقتا از کمبود شبکه های مجازی برای چک کردن خفه میشم
دیشب اینقدر همه چی رو چک کردم که دیگه گوشی و لپ تاپم به حرف اومده بودن
نمیدونم چیکار کردم
تو این ماه رمضون یه احساس خب که چی نس
این مدت که فقط یه ناظر منفعل بودم مثل خدا، فهمیدم زیادی قرن بیست يکمي هستی. قرنی که توش کارای بشر خیلی قابل درک نیست. بنظر خیلی وقته دنبال یه شادی میگردی: یه شادی بی انتها، پُر از احوالات تکراری، پرُ از عکسهای سلفی با ژست های نمایشی، پُر از بقیه، پُر از قمارای دو سر باخت. میدونی بنظرم وارد بازی قرن شدی. باید یه فکری کرد.

+ تو آمار ابتدایی تحقیقم پسرا افسرده تر بودن.
این مدت که فقط یه ناظر منفعل بودم مثل خدا، فهمیدم زیادی قرن بیست يکمي هستی. قرنی که توش کارای بشر خیلی قابل درک نیست. بنظر خیلی وقته دنبال یه شادی میگردی: یه شادی بی انتها، پُر از احوالات تکراری، پرُ از عکسهای سلفی با ژست های نمایشی، پُر از بقیه، پُر از قمارای دو سر باخت. میدونی بنظرم وارد بازی قرن شدی. باید یه فکری کرد.

+ تو آمار ابتدایی تحقیقم پسرا افسرده تر بودن.
تو رو تو گورِ من نمیذارن
بیخودی رو سرم حجاب نکش
تویی و دینت و خدای خودت
واسه من جانمازو آب نکش
تار موهامو ول کن حاج آقا
ریش تو ریشه‌مونو سوزونده
فکر تار عنکبوت ذهنت باش
ذهن تو چند قرن عقب مونده!
ذکرتو هی بلندتر میگی
بلکه گوش یه شهرو کر بکنی
پیچ تقواتو یکّمی شل کن 
نمیخواد دنیا رو خبر بکنی
کی از این ارزشا پرت کرده؟!
فکرای احمقانه مذهب نیست
دل تو سوت و کور و تاریکه
اینجا اونقدری که میگی شب نیست
اگه چَن قرنِ پیش می‌بودی
به چی حس غرور می‌کردی؟
شک ن
سلام علیکم.من برگشتم.نمیدونم چی میشه که یه مدت هر روز و پشت سر هم میاییم و یه مدت هم مثل الان اصلا حس و حال نوشتن پیدا نمیشه که نمیشه.البته مرورگر گوشی رو هم آپدیت و عوض کردم و یه جور بدی شد که اصلا راحت نبودم باهاش و باعث شد کمتر بیام وبگردی کنم.
خلاصه اینکه ما خوبیم و روز و روزگار همچنان خوش است و بر وفق مراد است و خوب! (الکی مثلا).دوست دارم بیام و بنویسم تا ذهنم يکمي آروم بگیره .
انتظار داشتن از آدما همون چیزیه که بیشتر از هرچیز اذیتم میکنه. دارم یاد میگیرم که هیچ کس در قبال من هیچ مسعولیتی نداره و کسی نمیتونه از ناکجا بدونه ک من الان انتظار دارم اون چیکار کنه تا من راضی بشم. دارم یاد میگیرم بزارم ادما خودشون باشن و بزارم همونجور که میخان رفتار کنن و از رفتار هاشون بر اساس تفکرات خودم نتیجه نگیرم. دیگ نسبت به اینکه فلانی اون روز اونجوری رفتار کرد یا پی‌امم سین شد و جواب داده نشد حساس نیستم:) یه نفس عمیق میکشم و ب خودم
سلام
از چی بگم براتون؟!
اومدم صحبت کردم و رفتم 
تا الانم برنگشتم و موندم شهرمون شاید يکمي دیگه راه بیافتم
از کجا تعریف کنم ؟
تو راه يکمي خوابیدم و بعدش که بیدار شدن یا خودم حرف زدم
سوال پرسیدم و دنبال جواب گشتم
بالاخره رسیدن و بعد خوش و بش این چیزا به خانواده ام گفتم
چیز خاصی نگفتن
گفتن مثل همیشه تصمیم رو خودت میگیری
اما
یه چیزایی رو بهم یادآوری کردن 
در خانواده و خاندان ما اینطوریه 
من هر چقدر بخوام و تواناییش رو داشته  باشن 
میتونم هزینه کن
    برای تهیه ی یک عَنفلوئنسر اینستاگرامی کافیه يکمي "لطفا قضاوت نکنید" و "چتر رنگی" و "جوراب تا به تا" و "عکس پرشی در هوا" و "لباس رنگی پنگی"و "نوتلا" و "صبحانه خوری در تخت خواب" و "شازده کوچولو" و "قایقت جا دارد" و " عشقمون پایدار" و "حقوق ن" و "فروغ" و "کافه" و "فال قهوه" و "برج ایفل" و " Pet: که میتواند همسر و یا فرزند و یا واقعا یک حیوان خانگی باشد که در کنار ژست های تخیلی صاحب پیج عین حیوان دست آموز با نگاه کردن به دوربین لبخند میزند" رو باهم قاطی می کنی
دانلود آهنگ جدید امیر تتلو بنام میگم خانوم يکمي آرومتر درصورت دانلود این موزیک یا اطلاع از پخش این آهنگ فقط عضو کانال تلگرامی سایت شوید(جهت ورود به کانال روی لینک زیر کلیک کنید)https://telegram.me/Bia2loxیا ایدی Bia2loox@ را در جستجوگر تلگرام خود سرچ کنیدیا از طریق پیج اینستاگرامی با مدیر ارتباط برقرار کنیدhttps://www.instagram.com/Bia2loxدانلود آهنگ جدید امیر تتلو بنام میگم خانوم يکمي آرومتر 
بیاتولوکس
یه دوستی دارم سال کنکور یه ازدواج کرد که بیشتر به تشویق خانواده ش بود و خب سال بعدش هم جدا شد. نه تو حرفاش، نه تو شبکه های اجتماعیش، نه پیامرسان هاش نه چشم هاش خبری از عشق نبود. 
امسال دوباره ازدواج کرد. هم قبل از ازدواج خودم کلی درباره اینکه "باید دوست داشته باشی طرفت رو" نصیحتم کرد، هم قبل ازدواج خودش يکمي ازم سوال پرسید.
و خب حالا من دوست داشتن رو میبینم از پشت چشماش میبینم، از بیو تلگرام و اینستاش و مطمئنم وقتی ببینمش در چشم هاش :)
زیاد اهل اب
خونه ی مامان ایناییم،اومدم تو اتاق که یکم چادر و در بیارم و راحت تر باشم تو اتاق و هم اینکه یکم کتاب بخونم.قشنگیش اینه که پست میزارم براش 
که هر پنج دقیقه-ده دقیقه میای اینجا و يکمي حرف میزنیم با هم و میری 
که دلت طاقت نمیاره دور باشی 
حتی اگر فاصلمون دو سه متر هم نباشه و 
حتی اگر فقط مانع بینمون یه دیوار باشه. 
چون مهربونی و با محبت و عاشق!
بله عاشقی و حق هم داری منم بودم عاشق خودم میشدم
برم بقیه ی کتابمو بخونم
تا درودی دیگر بدرود
| عاشقک بنت
همه ی کتابای من کتابای پسرداییمن!! بعضی وقتا یهو به خودم میام میبینم دارم با پسر داییم کل کل میکنم :/ درحالیکه اون روحشم خبر نداره :دی بعضی وقتا به طرز بسیاااار خنده داری تستی رو که اون نشانه دار کرده رو من به راحتی میزنم اونموقع ها رد خور نداره من حتما باید قر بدم :))))چندوقت پیش از لا به لای کتاباش یه کاغذ پیدا کردم :)))) چرا اینقدر لذت بخشه تو احساسات کسی فضولی کردن آخه؟ ^_^ ظاهرا پسردایی بنده عاشق یه نفر میشه اونم به طرز فجیعی ایشونو قهوه ای میکنه
من از اینستا میترسم زیادی همه چیزو نشون میده! زیادی روئه زیادی موذیه! اوناییکه هی ما ازشون دوری میکنیم و به خودمون دروغ میگیم که بهشون فکر نمیکنیم که کنجکاو حالشون قدشون وزنشون خانوادشون جایگاه و شغل جدیدشون نیستیم رو پیشنهاد میده! من از اینکه یهویی عکسشو ببینم و بی حس بشم و فقط زل بزنم میترسم! من الان دقیقا وسط ترسمم! تو صفحه ی کناری با لباسای خاکی و کارگریش زل زل داره نگام میکنه! قلبم نمیتپه فقط انگار گودزیلا دیده باشم استرس گرفتم عصبانی ام
سلام بر دوستان عزیز.
سال نو همگی مبارک. نگاه کردم دیدم اخرین باری که نوشتم مهر ماه پارسال بود.
پسرم الان 9 ماه و خورده ایه و من از شنبه اومدم سر کار. الان چهارمین روزیه که من سر کارم.
باید اعتراف کنم از نظر من سخت ترین کار دنیا بچه داریه. یه شغل 24 ساعته بدون تعطیلی بدون استراحت بدون مزد بدون حتی ذره ای حس سپاسگزاری.
پسر من بچه خیلی شیطونیه. تو هر مرحله ای یه جور منو اذیت میکرد. تو نوزادیش شیر خوردن زیاد و شب بیداریهای خیلی زیاد برام واقعا عذاب آور
*امروز توی مسیر همه نوع آب و هوایی رو دیدم؛ آفتابی ، بارونی، ابری و حتی يکمي برف!*خیلی سرخوشانه اومدیم و چندجا توی راه ایستادیم. آخر هم دماوند و بومهن.*عمه اصرار داشت برم خونه شون. عمو ها هم. اما فقط دلم میخواست زودتر بیام خونه.فکر میکردم برسم خونه از خستگی بیهوش بشم اما در کمال تعجب، وسایل رو جابجا کردم، پرده ها رو نصب کردم، دسته یک سینی رو شکستم هههه و دو قسمت فصل هشت گات رو دیدم. (دستشون درد نکنه مخفف کردن اسمشو سخت بود نوشتنش)*اسم فیلمهای هندی
راه بیا باهام بیا اخماتو بزار کنار
وقتشه کنار بیای دیگه با این روزگار
راه بیافت باهام بیام مثل سایه پا به پام
من یه عمر آزگار تو نخ این جفت چشام
آروم جونمی تو مهربونمی
بخاطرم منو بخواه دل بده يکمي
تو شکل خنده می برگ برنده می
یه وقت نری یه جای دور عمریه تو پیشمی
من خوشم دلم خوشه به خوشی رو لبات
تنگ میشه دلم واست واسه حرف زدنات
آسمون ریسمون نباف که نیای و دیر کنی
من که راضیم همش تو منو اسیر کنی
(آروم جونمی تو مهربونمی
بخاطرم منو بخواه دل بده یه کمی
هوالرئوف الرحیم
دیشب فسقلک برای اولین بار مهمونی رفت. به غیر مهمونی خونه مامان بزرگش. 
رضوان توجه جماعت رو به سمت خودش جلب کرده بود. با اینکه سومین سال بود که می دیدنش ولی باز هم براشون جالب بود. 
همه اسمش رو می پرسیدن و جویا می شدن مامانش کیه. 
اولش جذاب بود. ولی بعد دیگه داشتم می ترسیدم. دیگه صدقه و لاحول ولا قوه الا بلله و کمی آرام تر شدم.
جمعشون رو دوست دارم.
اون خانمی که پارسال من رو به بازی"بچه ی کی بیشتر چیز میز بلده" می خواست بکشونه، هم بود.
بچه ها این اقاهه جدی بلاند واقعنی دوست داشتنیه :)
قربون اون چشمای آبیت برم :)
چقدر مهربونه!
امشب زنگ زده میگه تو پولات که تموم نشده؟ همه چی مرتبه؟ نگرانم هست.
بهش گفتم من حالم خوبه. از پس زندگیم برمیام. گفت نمیدونم من همیشه فایننشالی فکر میکنم يکمي نگرانم. تو خیلی خجالتی هستی نکنه پولت تموم شه. نمیخواستم ازت بپرسم ولی مجبورم.
به خودشم گفتم.
گفتم یعنی من میتونستم خوشبخت تر از این باشم؟! که یه پسر امزیکایی که هیچی از کالچر من نمیدونه اینقدر به فکر
دیشب ساعت ۳ خوابیدم و صب یه کم قبل از ۷ پاشدم
رفتم نون خریدم :)
۸ با میم باشگاه رفتیم تا بن کتاب بگیریم
عملا رفتن من بی مورد بود
اما خواستم هم یه هوایی به کلم بزنم
و هم دیگه اون بنده خدا تنها نره. چون کار من بود
خلاصه تا ۹ کارمون تموم شده بود
من از همون جا پیاده رفتم
کلی پیاده رفتم
عملا تا ساعت ۱۲ اینا پیاده روی کردم
باورم نمیشه سه ساعت راه رفتم امروز
کلی مغازه ها رو دیدم
لباس بلوز و دامن میخواستم که خیلی چیز به درد بخوری ندیدم
همون تک و توک هم اینق
جدن توی این عمر کوتاه به بیست نرسیده م، حداقل از سنی که یاد گرفتم حرف بزنم - و اینطور که از شواهد بر میاد خیلی هم زود بوده - یاد ندارم دلم میخواسته حرفی بزنم و نتونسته باشم. منظورم از لحاظ چیدن کلمه ها تو ذهن کنار هم و تبدیل کردنشون به صوته. تا یه سنی که کلن محدودیتی نداشتم. ابتدایی از مدرسه که میومدم انقدر حرف میزدم که مامانم ازم خواهش میکرد يکمي ساکت بشم. اما خب بعد یه سنی هم فقط جمله ها توی ذهنم مرتب می شدن، خیلی هاش به صوت تبدیل نمیشد، در بهتری
ظهر رفته بودم حمام. اومدم بیرون و دیدم مامانم نیست. فکر کردم خوابیده. رفتم سر جاش رو نگاه کردم و دیدم نیست. نور از لای پرده ی آشپزخونه روی زمین می تابید. من وایستاده بودم دم اتاق مامانم و تو اون لحظه نه چندان طولانی، حس میکردم تنها ترین آدم روی زمینم. از وقتی بچه بودم اگه مثلن از خواب پا میشدم و می دیدم کسی خونه نیست همینطور میشدم. شاید برای بقیه چیز عجیبی نباشه ولی برای منی که همیشه خونمون پر آدم بوده سخت بود. یه دفعه بچه بودم و صبح پاشدم دیدم کس
همینطوری هی میشینم راجع ب اینده ای ک ممکنه هیچ وقت نیاد فکر میکنم.تمام اتفاقایی ک دوست دارم برام بیفته رو پشت سر ردیف میکنم و ازشون لذت میبرم:) و بعد ک ب ی جایی میرسم ک دیگ هیچ برنامه ای ندارم یادم میاد هنوز اون اولین اتفاقی که میتونه چیزای خوب رو دنبال خودش داشته باشه نیفتاده و ممکنه هیچ کودوم ازینا ب واقعیت تبدیل نشع! پس هی به خودم میکنم نگار اصلا ب اینا دل نبند، چون اگ نشه، بعدن خعلی بیشتر دردت میاداسترس کمتری هم دارم. میتونم ب راحتی کل روزمو
خب خیلی خوشحالم که نرسید به اونجایی که ادرس وبم رو بخواد و کلا نشد که بهش بدم :)
چون الان میتونم اینجا پشت سرش حرف بزنم کسیم ندونه اون کیه :)
تو یه موجود حساسی که بزرگ نشدی !
از من بزرگتری ولی انگار کوچیکتری !
تو سر چیزای بیخود ناراحت میشی سر چیزایی که ادم فکرشم نمیکنه !
نمیفهمم برات مهمهم که اون حرفا رو زدی یا مهم نیستم که اونطوری رفتار کردی !
تو از اون ادمای استثنایی بودی که من این همه برای ناراحت نشدنش جنگیدم :) سابقه نداشته :)من اصولا
برای یه ادم
من اولین بار بعد حدود مثلا دو هفته بودن در اینجا
ازم همکارام پرسیدن که ایا من هم مثل بقیه دخترای ایرانی از پسر بلاند خوشم میاد؟
با اینکه این جدی به من گفته بود که نایس باش، همین که اینها ایرانو میشناسن یعنی عالی، و همش نایس باش، و هی بگو اره عاشق کانادام، ولی این تنها موردی هست که از جدی تخطی کردم.
بهشون گفتم با همه احترامی که براتون قائلم و با اینکه مردم کانادا خیلی عالی هستن و همه خوشگل و خوشتیپن
مرد دلخواه من برای رابطه داشتن باید شبیه یک مر
ساعت ٨صبح با صدای گریه اش بیدار شدم 
از توی گهواره برداشتم و بهش شیر دادم و امید داشتم بازم بخوابه آخه ساعت ٤صبح خوابیده بود 
يکمي بی تابی کرد ولی خوابید 
خیلی خوابم میومد بلند شدم صبحانه خوردم و یه سینه مرغ گذاشتم بپزه تا ظهر یه بلایی سرش بیارم و بعدشم يکمي گوشی بازی کردم و کنارش خوابیدم 
یکی از بهترین حس ها همینه که نی نی بخوابه و کنارش بخوابی
این چند روز ٩٠درصد وقتمون توی اتاق خواب گذشت 
تازه خوابش منظم شده بود و شبا میخوابید که با زدن واک
این سوالت رو جواب میدم ساعت شنی
"
ممنونت هستم 
ایمیلم رو قبلا گذاشته بودم الان هم گذاشتم 
.
سن برای اپلای مهمه؟"
ببین ساعت شنی
دانشگاهی که توش درس خوندی دانشگاه خوبیه. گرچه اینجا براشون مهم نیست که از کجا میای
معدلات هر دو خوبه نگران نباش. هر دو خوبه.
کارت رو ول نکن. حتی اگه حقوقش کمه. تا وقتی ویات نیومده کارت رو ول نکن.
من وقتی تهران کار میکردم صبحها 4 بیدار میشدم و شبا ده و نیم میرسیدم خونه، تو دو ماه حدود 15 کیلو کم کردم.
هر روزم همین بود.
تو ب
کلا داگ فورد آدم زرد و کوته فکری هست و در این شکی نیست.

دوست صمیمی بابای یکی از دوستامه و میدونیم چقدر جاهل هست.
اول اینکه این مرد یه مرد تیپیکال کاناداییه (جاهل، کوته فکر، مهربون، خوش قلب، کسی که ای کیو رو اکبند نگه داشته، و ساده)
نمیفهمم چرا کاناداییا میگن داگ فورد نماینده انتاریو نیست!! این دقیقا نماینده انتاریو هست!
در ثانی
اومده همه خدمات دولتی رو داره قطع میکنه
و مردم باز ساکتن! یعنی یه نفر نمیره درست و حسابی اعتراض کنه و ملت فقط غر میزنن.
یکی که هیچ کس ازش دل خوشی نداره و منم جزو اونایی
بودم که ازش هیچ خوشم نمیومد اومده ریز ریز بامن 
صمیمی شده.
اون رفتار خشک و جدی و مزخرفش.
اون بی توجهی جدیش به لباس پوشیدنش.
خب اومده نزدیک تر شده متوجه شدم به اون داغونی نیس
یه سری چیزای خوبم داره :/
ولی هر دفعه که یکی منو باهاش میبینه حرص میخورم.
خیلی بدجنسم ایا؟!
حس میکنم که دوستای ادم میشن معرف ادم.
نوع رفتارشون.پوششون
و این بنده خدااااااا :/
جلوش گفتم :
یعنی اگه اسلام به خطر نمی افتاد تا حالا هز
از شما چه پنهون
از یه جهت خیلی خوشحالم
اینکه قبل برادر و خواهرم اینجا اومدم و اونها دیگه مهاجرت نمیکنن اینجا. چون اومدن به کانادا حماقت محض هست.
برای من مجرد علاف بیکار بدک نیست و دردش کمتره. برای خانواده و نمیدونم ادم بالای سی سال واقعا حماقته به نظرم.
و اینکه خوشحالم که به 4 نفر دیگه هم درباره کانادا اگاهی دادم.
خیلی جالبه بعد ازینکه امریکا بن کرد ایرانیا رو
کانادا رو مردم به عنوان مدینه فاضله یافتن و بهش فرار دارن میکنن.
کانادا مدیریتش در حد
هیچ کاری نیست که انجام نشدنی و امکان ناپذیر باشه.اگر هزار تا در بسته بود قطعا هزار و يکمي بازه :)) 
خوشحالم که دارم آدم میشم.
ب نظرم everything is possible!  خدا رو چه دیدی؟ 
یک روزی همه هدف هام واقعی میشن.ذره ذره! step by step! یک روزی که حتا خودمم باورم نمیشه! و اون روز دیر نیست!
خدایا شکرت که همه چیز بهم دادی.ممنون :) 











متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده
یکی از دوستانم این عسکو استوری گذاشته بود.
بهش گفتم نمی دونم باید استیکر خنده بزارم یا گریه (: :(
گفت راستش من خیلی دلم گرفت
منم برای اینکه يکمي باهاش همدردی کنم گفتم هیییی روزگار . پیر شدیم رفت
گفت اره بخدا
اصلا حیف جوونیمون که همینجوری گذشت. اصلا جوونی نکردیم.
گفتم بنظرت چجوری میشه جوونی کرد که اوج لذت رو برد؟
گفت: پوووووووووووول 
فقط پول فرااااوووون
تو اگه پول داشته باشی می تونی اوج لذت و ببری ، می تونی بری مسافرت های داخلی، خارجی
می تونی ی
چند وقت قبل
یکی از دوستام که یه دختر ایرانیه
داشت میپرسید که چطوری پسر پیدا کنم؟ چرا هیچ کس پیدا نمیشه با من دوست شه؟
بهش گفتم زمان بده زمان. و خودت باش. پیداشون میشه.
يکمي بعدش یه اگهی گذاشته بود که خونه ش رو کرایه بده یه اتاقش رو چون یه خونه خیلییییییییییییی بزرگ داره.
نوشته بود no pets no guests no parties no boys 
و فقط میخوام با دختر هم خونه ای بشم
کرایه ش هم برای شهر ما واقع کرایه خونه بالایی بود
بعد یه بار توی مهمونی برگشت گفت نمیدونم چرا هیچ کس نمیاد که
4
عجب شبی بود دیشب :) فهمیدم زیادی برای خودم آسمون ریسمون بافتم از احساساتم! زیادی ترسیدم از تجربه های تلخم! با مامان تا سه نصف شب درد و دل کردیم! همیشه دوس داشتم همینجوری درکم کنه همینجوری پا به پام بفهمه احساسی رو که دارم تجربه میکنم! چه کیفی داشت کنارش خود خود خودم بودن ^_^ براش گفتم که گاهی وقتا میترسم نمیدونم از چی ولی میترسم اخم نکرد عین همیشه بگه دختر بزرگی شدی این حرفا چیه؟!! گفت طبیعیه آدم گاهی وقتا اینجوری میشه نمیدونه قراره چی پیش بیاد ه
راستش این سومین باریه که دارم این (شیش‌‌امین) پست رو می‌نویسم. قبلیا پاک شدن. از دبیرستان، از دبیرا، از اینکه حالا چه افتخاریه که با لحن عامیانه می‌نویسم، از پسر صاحب نونوایی که دیدم و بخاطر آسیبی که دیده بود حالم بد شد، از کارایی که شاید نباید می‌شد و از دنیایی که داره محدود میشه نوشته بودم.
امروز تو راه برگشت با "ع" حرف زدم. کلی حرفای به ظاهر مهم و جالب و عاقلانه که هیچ کدوم از خودم نبود، که به هیچ کدوم خودم عمل نمی‌کردم، که اگر طبیب بودم، س
هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی ناخن گیر دستم بگیرم پشت میز اداره جورابامو در بیارم و ناخنهای مثل دسته بیل پاهامو بگیرم. خیلی حرکت ضایع ایه. ولی چاره دیگه ای ندارم.
تو خونه آدی (آدرین) اجازه هیچ کاری رو بهم نمیده. تازه بعد ناخن گرفتن یاد سبیلهام افتادم نخ گرفتم یه سرشو بستم به انگشت شصت پام و یه سر دیگه رو پیجوندم تو دستم و شروع کردم بند کردن سبیلام. بعله دقیقا همینجا. پشت میز اداره ام.
چرا چایی نمی یارن برامون. ماه رمضون نزدیک شد و من دوباره غصه م گر
از وقتی به دنیا اومد انگاری آبمون با هم تو یه جوب نمی رفت.
سر مسائل خیلی کوچیک و پیش پا افتاده فوری می زدیم به تیپ و تاپ هم و دعوامون میشد.
گاهی دعوا اونقدر بالا می گرفت که پدرو مادر واسطه می شدن تا نزدیم همو نکشتیم سوامون می کردن :)
 من خواهر بزرگه بودم و اونم برادر کوچیکه با هفت سال اختلاف سنی. خب هر کسی می خواست حرف خودشو به کرسی بنشونه.
روزها و سالها گذشت ما هم بزرگ و بزرگ تر شدیم. اینقدر زمان به سرعت در حال سپری شدن بودن که من نفهمیدم کِی برادر
دیروز داشتم سیب زمینی سُرخ کرده درست میکردم گوشیم زنگ خورد . گفت از دیجی کالا هست و 1 مین دیگه میاد. منم گیچ بازی در آوردم و آماده شُدم . نگو که واسه ماگِ شماره خودمو داده بودم و تهران منظورش بوده. جلویِ خواهرم هم ضایع بازی در آوردم ! گفتم بسته من الان نمیاد. شب بود دیدم هیچ خبری نمیده که خوشش اومَده یا نَه . ایمیل زدم . گفت لیوانِ خیلی خفنه ! یادِ اون لیوانِ اولی افتادم که چقدر ذوقشو کرد . گفت مِرسی خوشگلم و مقایسه کردم با الان که رابطمون نابود شُ

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

خرید پرده | فروش پرده | قیمت پرده گز و تاق راهی به سوی نور درانتظار اتفاقات خوب معرفی بزرگان و مشاهیر بهترین وبلاگ معرفی خودرو و اخبار دنیای اتومبیل دبستان ام البنین گهرو