نتایج جستجو برای عبارت :

ای ننه ترو به خدا بابام طلب کن تا بیاد

امروز صبح با صداي جیغ مامانم از خواب پریدم . 
-چیشده؟
+مووووش!
از ترسم بالاي تخت ايستادم. داد میزدیم بابام بياد بکشه. در اتاق بستم یه چادر انداختم پشت در که از زیر در نیاد داخل. و داشتم به اين فکر میکردم که خب دیگه نمیاد داخل تختم مرتب میکردم که یهو بابام در باز کرد موش اومد تو @_@
جیییغ زدم در باز نکننننننن:/ 
رفتم بالا تخت. موش لاي چاي زیر در گیر افتاد . مامانم گف بیا بیرون مریم . ولی من نمیتونستم دیگه ت بخورم. بابام به زوور میخواست از تخت بیارتم
امروز به طور اتفاقی دیدم بابام اينستا نصب کرده ، بعدش داشت تک تک عکس ها و فیلم ها رو باز میکرد و نگاه میکرد یعنی اصلا یه ذره هم رحم نمیکرد به اينترنت بیچاره D: ، میگم تازگی اينترنت خیلی زود تموم میشه.
هیچ وقت خانوادتونو با تکنولوژی آشنا نکنید وگرنه مصرف اينترنت به طرز وحشتناکی میره بالا و جالبه هیچ کدوم زیر بار نمیرن بابت مصرف بی رویه ، مامانم میگه بابات زیاد مصرف میکنه بابام میگه مامانت همش فیلم دانلود میکنه و اين وسط منم که بايد هر هفته اينت
اگه بدونین چه ی ازم پاره شد تا به اتوبوس رسیدم
می دونم بی ادبیه اما واقعا براي بیانش لازم بود همین کلمه رو به کار ببرم
یارو راننده و تعاونی تلفن بر نمی داشتن
دیر رسیدیم
با بابام دعوام شد ریدیم به هم
تو ترمینال مثه خر بدو بدو می کردیم
قلبم اومده بود تو دهنم چون اگه جا می موندم بابام جرم می داد
القصه الان تو اتوبوس در خدمت تونم
با یه کفش مجلسی کثیف و خاکی که زیرش جوراب اسپورت پوشیدم :/
تازه شلوار پامم شسته بودم خشک نشده خیس خیس پامه
تا اونجا سرد
دانلود آهنگ جدید واي ننه من مسافرم واي ننه نگذار تا برمننه دارن منو میبرن جلوشو بگیر منو نبرن ,واي ننه من مسافرم واي ننه نگذار تا برمننه دارن منو میبرن جلوشو بگیر منو نبرن ,دانلود آهنگ,دانلود آهنگ جدید ايرانی,دانلود آهنگ بیکلام واي ننه من مسافرم واي ننه نگذار تا برمننه دارن منو میبرن جلوشو بگیر منو نبرن ,متن آهنگ,کد آهنگ پیشواز همراه اول واي ننه من مسافرم واي ننه نگذار تا برمننه دارن منو میبرن جلوشو بگیر منو نبرن  ,دانلود آهنگ واي ننه من مس
مامان بابام هی صدام می زدن می گفتن بیا غذا روزه بودی فقط نون پنیر خوردی و اين حرفا.تبم نمی گرفت خب!سر سفره بابا گفت:عرفانه روزه بودی؟ گفتم آره. لپمو بوس کرد حنانه ی حسود گفت:باباااااااااا خیلی. زشتی! بابامم اونو بوس کرد ولی اگه من بودم یه زشتی نشونش می دادم که چنتا زشت از کنارش در بياددختره ی بیشدب-___-
دیروز که برگشتم خانه، مامان و بابا حرف از خورش کرفسی که قرار است براي ناهار ظهر جمعه پخته شود زدند. مراتب اعتراضم را با چند فقره عق و ورم لپ و دلپیچه به گوش هیئت ژوری رساندم. گفتم که من کرفس خور نبوده‌ام، نیستم و نخواهمم شد. با صداي آهسته‌ هم گفتم سگ کرفس می‌خوره؟ بابام که عاشق تمام کرفس‌هاي دنیا است. و همیشه یکجوری رفتار می‌کند که انگار ما کرفسیم و آن‌ درازهاي سبز مجعد بچه‌هاش گفت اصلا تو کی هستی که میگی ما چی بخوریم؟ مهمون خر صاب خونه است!
شروع سال 1388 سال مشکلی بود . بطور ناگهانی دعواي ننه بابام زیاد شده بود (بخاطر طلسم که بعدها فهمیدم حتی کار کی بوده و انتقام گرفتم) هر روز صبح تا شب سر مسائل مختلف با هم دعوا میکردن و قهر و آشتی بودن ، منو خواهرم به دعواهاشون عادت کرده بودیم.اينم بگم اونها سال 1385 طلاق گرفته بودن منتها بهم رجوع کردن و از همون سال درواقع اختلافا و دعواهاشون شروع شده بود.ننم آدم بیخیال و بی مسئولیت و لجباز اما پر انرژی و طبیعت دوست و بگو بخندیه همش با عموش اينا و ف
یه روز بابام یه گلدون با گلش خرید آورد گذاشت رو تاقچه،
آقا من سه روز بش آب میدادم.
روز سوم وقتی از سر کار اومد گلدونو برداشت،
یه سینی با چاقو برداشت شروع کرد به قاچ کردن گلدون.
 
 .
 .
 .
 .
 .
 .
 .
 .
 اونجا بود که ما تازه فهمیدیم آناناس چیه
.
 
آقا شهریه هاي مدارس چقدر رفته بالا۲۰ میلیون براي پیش دانشگاهی خیلی هزینه سنگینیه، هزینه دانشگاهی خیل پايین تره. الان دانشگاه آزاد ترمی ۱ میلیون میگیره و شايد کمتریعنی سالی ۲ میلیون نهايت۴ سالش میشه ۷_۸ میلیون تا لیسانس بگیریمن یکی دوسال پیش دانشگاهی غیرانتفاعی درس میدادم. بچه ها درس نمیخوندن گفتم آقاااا اگه میخواستی درس نخونی چرا اومدی اين مدرسه که اين هزینه بالارو بدی، میرفتی مدرسه دولتی رايگان درس میخوندی احتمال اينکه دانشگاه آزادم ق
می‌گفت: 
پدرم خدا بیامرز نظامی بود، از اون آدم‌‌هاي مهربونِ کم حرف ولی جدی که کمتر کسی لبخند یا حتی اخمش رو دیده بود.
اون موقع‌ها ،حدود‌هاي سال تولد خودت یا حتی قبل‌تر، دانشگاه قبول شدن مثل الان نبود، کمتر کسی دانشگاه‌ قبول می‌شد تازه اونم سراسری!
خواهرم که قبول شد رفتیم پیش بابا و گفتیم "بابا زینب دانشگاه قبول شده"‌، یه نگاه به خواهرم کرد و گفت "چی قبول شدی بابا؟" زینب سرش پايین بود، انگاری خجالت می‌کشید به بابا نگاه کنه ، آروم گفت "پزشک
به مامانم یه نگاه می‌کنم.
به بابام یه نگاه می‌کنم.
با همه‌ی چیز هايی که ازشون می‌دونم سعی می‌کنم تصور کنم تو سن من چی بوده‌اند 
از عمه‌ام زیاد نمی‌دونمیا خاله‌ام. اونا رو هم سعی می‌کنم تصور کنم
بابا و مامانم واقعا تو سن من چطور بودن؟ از نظر روانی منظورمه. معتقدند من نسبت به اون زمان اون ها عاقل ترم. ولی من تجربه‌ی جنگ نداشتم،‌تجربه‌ی کندن از شهر و دیار و زندگی تو غربت رو هم نداشته‌ام ولی از نظر سلامت چی؟ نمی‌تونم بگم اونقدر درست
در حد تماس و پیام کوتاه میرم سراغش!
اقا اينجوری بگم برات که سه روزه شارژ نکردمش و شصت درصد شارژ داره !
انقدر دوری و دوستی ايم . نه ببخشید دوری و قهری!
.
.
.
کاش یکی بياد و اين حرفاي تو ذهنم رو تايپ کنه :)
کاش یکی بياد و اين حرفاي تو ذهنم رو تايپ کنه :)
کاش یکی بياد و اين حرفاي تو ذهنم رو تايپ کنه :)
کاش یکی بياد و اين حرفاي تو ذهنم رو تايپ کنه :)
کاش یکی بياد و اين حرفاي تو ذهنم رو تايپ کنه :)
کاش یکی بياد و اين حرفاي تو ذهنم رو تايپ کنه :)
کاش یکی بياد و اين ح
هیچ موقع هیچ‌کس نه همراهم بوده تو یه کاری ، نه بهم اجازه میدادن برم خودم تنهايی اون کار رو انجام‌بدم!
اره خب واسه همینه که انقدر تنها میشینم خودم واسه خودم ، چون فانتزی ها و چیزهايی که من میخوام هیچ کس باهاش همراه نیست و پايه ی انجام اون کار نیست.
واسه همین دعا میکنم بابام بمیره  ،شايد اون موقع استقلال عملم خیلی خیلی بیشتر بشه ، 
یا واسه همینه که از خدا میخوام هم کفو من رو تو زندگیم بهم‌بده زودتر،  اون ادم ايده الم رو بهم بده تا همیشه پايه
تايپ میکنم… گوشیم توی دستم سنگینی میکنه. لرزش دستام محسوسه. پلک چشمم میپره. ضربان قلبم روی هزاره، شايد کمی هم بیشتر. تنفسم مشکل میشه. بغض توی گلوم خفه میشه. یخ میزنم. از نوک پا شروع میشه تا میرسه به مغزم. داغ میشم. یخم ذوب میشه. اشک میشه؛ سر میخوره روی گونه ام…زنگ میزنم بهش… جواب نمیده. پشیمون میشم از زنگ زدن. ٥دقیقه بعد خودش زنگ میزنه. عذرخواهی میکنه و میگه سر نماز بوده. یه راست میرم سر اصل موضوع. مکث میکنه. میگه که درست شنیدم.٢١ساله است. میگه ا
میگن حس شما بعد از مهاجرت سه فاز اصلی داره: ماه عسل (همه چی خوبه، همه چی هیجان انگیزه، همه جا خوش میگذره، واي برم تجربه کسب کنم)، افسردگی (دلم نون بربری میخواد، دلم براي قرمه سبزی مامانم تنگ شده، کاش الان تو کوچه خودمون بودم، مقنعه جونم کجايی موهامو زیرت قايم کنم)، و پذیرفتن (عادت می کنم، پاتوق پیدا می کنم، خونه م واقعا خونه میشه، حس تو مسافرت بودن رو از دست میدم).
ماه عسل من شیش ماه طول کشید. براي آینده م تصویراي رنگی رنگی می ساختم. وقتی میرفتم خ
.
.
.
کاش یکی بياد وحرفاي تو ذهنم رو تايپ کنه :)
کاش یکی بياد وحرفاي تو ذهنم رو تايپ کنه :)
کاش یکی بياد وحرفاي تو ذهنم رو تايپ کنه :)
کاش یکی بياد وحرفاي تو ذهنم رو تايپ کنه :)
کاش یکی بياد وحرفاي تو ذهنم رو تايپ کنه :)
کاش یکی بياد وحرفاي تو ذهنم رو تايپ کنه :)
کاش یکی بياد وحرفاي تو ذهنم رو تايپ کنه :)
کاش یکی بياد وحرفاي تو ذهنم رو تايپ کنه :)
کاش یکی بياد وحرفاي تو ذهنم رو تايپ کنه :)
کاش یکی بياد وحرفاي تو ذهنم رو تايپ کنه :)
کاش یکی بياد وحرفاي تو ذهنم رو
1
فقط میخوام بگم انقدر رسواي عالم شدم که اومدم سفره پاک کنم
پسرخالم به زور اصرار که بده من پاک کنم و منم انکار که نه زشته
خلاصه بعد کلی کش مکش گفت میخواي سفره پاک کنی که نبرنت ظرف بشوری؟
من
+آره لعنتی ول کن:|
2
بیشتر از هرکسی جلوی یکی از پسر دايی هام ضايع شدم و سوتی دادم!فک کنم دیگه باهاش ندار شدمازین بیشتر ضايع تر نداریم اصلا
سر سفره ناهار مامان ته دیگ سیب زمینی کشید،من کنارش بودم اون طرف بابام و کمی اون طرف تر پسر دايی،
بعد در حالی که چشام به سی
یه نکته اساسی رو بايد آویزه گوشمون کنیم جمله طلايی :" به من چه و به تو چه"
یعنی حالم داره بهم میخوره از اين حجم از فضولی
آخه یکی نیست بگه به تو چه ربطی داره ک پروپوزالمو تصویب کردم یا نه! یا دوستم میگه میام دفاعت! یکی نیست بگه کلوچه من صدبار بهت گفتم بیا پیشم بعد ناز و گوز میکنی میگی بابام نمیزاره الان میگی میخوام بیام دفاعت؟! بیلاخ باووو 
عصابم شدیدا ریخته بهم
از اون طرف در دهن فامیلارو گل میگیری ک انقدر نپرسن چرا ازدواج نمیکنی از اين طرف دوستاي
             
سلاااااااام تااااابستووووون
کنکور۹۷ هم گذشت،دیگه مهم نیست نتیجه چی میشه، من بهش فکر نمیکنم، هر چی که بود گذشت، مهم اينه از تعطیلاتم استفاده کنم.
به قول بابام یا اينوری میشم یا اونوری، تهش مرگ که نیست:))
از مهر بايد درس بخونم چه درس دانشگاه چه کنکور، پس بايد از تعطیلاتم بهترین استفاده رو کنم:)
+ممنون از دعاهاي همتون و ممنون واسه اينکه اين چند ماه غرغراي منو تحمل کردید؛)
بچه تر که بودم فکر می کردم باباي همه ی بچه ها مثل باباي من دور از خانواده شون کار می کنه.بعد ها فهمیدم نه اتفاقاً باباي ملت هر شب میاد خونه کنار زن و بچه اش.
هرشب وقتی از سرکار میاد  بچه ها در خونه رو براي باباشون باز می کنن با گفتن یه خسته نباشید سنگک و میوه و گوجه ِ خیار رو از دست باباشون می گیرن. همزمان که یکی جوراب هاشو از پاهاش در میاره و یکی شونه هاشو ماساژ میده از اتفاقايی که تو روز براشون افتاده تعریف می کنند.
تازه اونا هرررشب شامشونو با با
تو روستامون داریم خونه میسازیمیه قسمتیش رو بابام خودش گفت انجام میدمبماند سه روزه که به خاطر باران اينور اونورش میکنهامروز اومدیم سر خونه،بیل به دستملات درست کردم،بلوک و اجر دادم دست پدرمیگم بسم الله شروع کنرفته بالا دیوار یک ساعت دوتا بلوک کار گذاشته میگم گفتین یه ساعت کار داره هاااااخرش راضیش کرذم بنا بیارهعااااقا کار را به کاردانش بسپارید
خدا اين بارش نمیشد تابستون می بود که زمین جون بگیره نه سیل ببره
تعطیلات ما هم تموم شد و فردا به س
بعد از بلوغ جسمی و جنسی که از سال 1386 شروع شد هیچ اتفاقی براي من نیوفتادچون همش با بازی هاي کامپیوتری بودم و سرگرم شدم کم کم به برنامه نویسی به زبانهاي مختلف مثل دلفی ، سی پلاس پلاس و . براي کامپیوتر نرم افزارهاي الکی مینوشتم ، بازی میکردم. و فیلم میدیدم و دبیرستان میرفتم و درسم نمیخوندم .اولین دوست دخترم یادمه دوست خواهرم بود ، سوم راهنمايی بود و خیلی دختر پسرباز و راحتی بود وضع مالیشونم خوب بود اسمش نیلوفر بود یادمه تابستون
از دست ِ اچ بشدت ناراحت و عصبی بودم هر چی بهش زنگ زدم جواب نمیداد‌ مطمعنن‌ خوابش برده بود اما من بخاطر نبودنش‌ کم بودنش ناراحت بودم ُ داشتم با خودم میگفتم‌ خودت ُ ناراحت نکن توام سعی کن مث اون باشی همونجور‌ که اون میتونه در طول روز فقط یکبار باهات حرف بزن توام میتونی خلاصه در حین صحبت کردن با خودم بودم که مامانم اومد تو اتاقم گفت بابات واست ۳۰۰ تومان به حسابت زده که شهریت ُ بدی و همون همونجور که خوشحال شده بودم گفت اما الان میگه دست به سیص
یکی از ترس هام برگشتن به سر کار بود بعد از 6 ماه.همش میترسیدم نتونم و بلد نباشم مریض ها رو.داروها رو یادم رفته باشه و هزار تا چیز دیگه.واسه همین دنبال کار نمیرفتم.میدونم خیلی مسخره است ولی واقعا میترسیدم.ولی بالاخره مجبور شدم برم مطب بابام و از صبح تاحالا خدارو شکر از پس مریضا براومدم
پی نوشت:بهم نخندین و نگین مریضاي مطب که معمولا سرپايی هستن.اين یکی از ترسهام بود
بعدا نوشت:میدونم باورتون نمیشه ولی یکی از ترسهاي دیگمم رفتن به پمپ بنزینه
امروز خداروبخاطر همه چی شکر کردم،بخاطر خانواده ام رشته ام و سلامتیم و همه چی، از فاز غرغر و گله مندی از همه چی در اومده بودم،دلیلشم شايد همین شکر کردنه بودن:) پارک ارم خیلی خوش میگذره چ با خانواده بری چ با دوستان البته من خانواده امو همیشه به دوستام ترجیح میدم بیشتر دوسشون دارم و بیشتر بین خاهربرادرم راحتم:)خوشحالم ک پزشکی میخونم همه بهم امیددارن و منو به عنوان کسی میبینن که میتونم بهشون کمک کمک کنم^^خوشحالم ک مریضی که ناتوانم کنه ندارم درست
متن هاي خنده دار جدید
.

.
تلویزیون میگفت:
.
شترمرغ موجودیه که همه چیزش یه فايده‌اي داره و پرورش دادنش۱۰۰٪ منفعته
.
از گوشه چشمم بابام رو دیدم که بهم خیره شده و هی آه میکشید و میزنه رو دستش ://
.
.
.
.
روز معمار رو به بابات تبریک نگو که تو رو ساخت،برو به دکترت تبریک بگو که کوبید از نو ساخت.
  
  
اون روز داداشم میخواست انحراف بینیشو عمل کنه و ماشینو با خودش نبرده بود و منم گفتم فرداش با ماشین میرم سرکار.
صبح روو اين حساب ساعت گوشیمو طوری تنظیم کردم که دیرتر بیدار بشم.
صبح متوجه آلارم نشده بودم و وقتی بیدار شدم دیدم دیرم شده.
از طرفی یکی از همکارا کارتشو تازه گرفته بود گفت وقت میکنی کارت منم ببری پِرس کنی که کارت اونم دست من بود و بهش گفته بودم قبل از 8 میرسم و کارتت رو میزنم.
خونه هم کسی نبود و رفته بودن بیمارستان پیش داداشم. یه لحظ
فردا قرار بود امتحان دینی داشته باشیم، تا وقتی که بچه هامون توی گروه گفتن فردا نمیخوان بیان. بعد دوباره بین من و خانواده ی لامصبم مشکل و درگیری به وجود اومد. بابام میگفت بخونم و برم ولی امتحان ندم:| مامانم می گفت بخونم و برم بگم از من امتحان بگیرن. من چی کار کردم؟ در حالیکه دقیقا در دورانیم که از تنهايی مسخره اي که دچارش شدم و به معنی واقعی کلمه هیچ کسی برام باقی نمونده باهاشون دعوا کردم و گفتم به دشمن بیشتری احتیاج ندارم. گفتم اينا همین الانشم
کاش دانشمندا اختراع چیزی که بشه موقع خواب مغزو باش خاموش کرد و راحت سر رو روی بالش گذاشت رو توی اولویت اون لیستشون بذارن -_-
دیشب یه چیزايی یادم اومد که حتی اگه زور میزدم هم در حالت عادی یادم نمیومد.
مثلا اون پاک کن کلاس اولم که شکل یه خرس بود و یکی از بچه ها با کیک شکلاتی اشتباه گرفته بودش و گازش زده بود :/ نکه بوی شکلات هم میداد.
یا مثلا اون عکسايی که با داداش بزرگم وسط جاده گرفتیم که هی با جیغ و داد می‌پریدیم کنار تا ماشینا رد شن.
یا اون سگ دیوون
دخترک یه گوشه کز کره بود و تو عالم خودش سیر میکرد
جلو رفتم و علت پرسیدم
گفت میخوايم از اينجا بریم. مجبوریم بریم. محل کار بابام عوض شده! مامانم ولی همه ش گریه میکنه مامان بزرگم میگه دخترم! قسمت آباده دیگه، چاره اي نیست بايد رفت!
حاج اقا! قسمت آباد جاي خیلی بدیه؟!
گفتم اوووه خبر ندارین مگه؟! برو مامان و مامان بزرگتم بگو قسمت آباد اسم قبلی اونجا بوده! اون وقت آره ظاهرا جاي خیلی خوبی نبوده الان ولی اسمش شده حکمت آباد!!
از وقتی اسمشو عوض کردند خیلی ج
سلام بر دوستان عزیز بچه ها میخوام بچی بهتون بگم بهم نخندین دوست بابام چند سال قبل برام یه عروسک باب اسفنجی خریده بعد اين قیافش شبیه عروسک آنابل هست بعد همیشه رو تختمه جونم بگه براتون که من شبا اگه از خواب بپرم یا بیدار بشم و اينو ببینم سکته رو میزنم بوده تا الان که بعد از دیدنش شوت شدم پیش ابجیم خوابیدم  براي همین همیشه قیافشو برعکس میذارم که نبینمش سکته کنم اينم عکسش



و اينم عکس مدلی که میذارمش
خب امروزم شروع شد فعلا زبان کار کردمو کتاب خوندم الانم رو تختم خوابیدم منتظر که بابا بياد نهار بخوریم. از گشنگی ضعف کردم و بداخلاق شدم. من گشنه میشم خیلی بد میشم و خیلی بده که اينجوریم خودم میدونم اما واقعا دست من نیست اين روزا به هواي قرصاست فکر کنم روز دوبار دقیقا دلم  بد ضعف میره :/ یکی ظهر یکی عصر ساعت پنج :/ بعد هی زیاد تر میشه. بگذریم یه چیز دیگه اومدم بهت بگم. یه اتفاق بد واقعا افتاده که ناراحتم بايد بکنه ولی نمیدونم چه رفتاری چه حسی بايد د
عید واقعا سخته، عید درد آوره ، عید پیام آور تازگی نیست ، عید پیام آور کلفتی است.
خودمونو گول نزنیم.


- کمرم دیگه مثل قبل نمیشه وقتی میشینم احساس میکنم بین دوتا چیزی که فکر میکنم مهره هاي کمرم باشه خالی میشه
دراز میکشم درد میگیره فقط در حالت ايستاده آروم میشه ، احساس میکنم خودش دلش میخواد اينقدر بی رحمانه باهاش رفتار بشه.

- هیچی بدتر ازاين نبود که به بابابزرگم گفتم بهم عیدی ندادی ولی  فهمیدم از بقیه نوه ها بهم بیشتر عیدی داده ،آب شدم الان
آمریکا ما رو از چی می‌ترسونی؟؟؟؟؟
پ.ن۱:
نوشته بود
صبح زود پا شدم دیدم بابام داره حاضر میشه بره نونوايی
بهش گفتم:
بابا درسته من روز پدر برات استوری نمیذارم ولی بعیده اجازه بدم تو بری نونوايی
گفت:
اسکل من خودم نونوام
پ.ن۲:
نوشته بودن ک:
ﺩﺧﺘﺮ ﻫﻤﺴﺎﻤﻮﻥ ﺎﺭﺳﺎﻝ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫ ﻮﻧﺠﻪ ﺮﻩ ﺯﺩﻩ
ﺍﻻﻥ ﺮ ﻪ ﺧﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻪ ﻧﻮ
(پیشاپیش سیزده بدرتون مبارک و‌اين چرت و پرتا و اينکه حواستون باشه تو گره زدن اشتباه نکنید!!!)
پ.ن۳:
تو فیلمهاي سینمايی بازیگر ز
عموم یه دوست داشتاسمش جواد بود
جواد یه پسر سرخ و سفید قد بلند مهربون و دوست داشتنی بود
ولی خب میدونین که من پسر سبزه دوست دارم
(قهوه اي مانند)
همه دختراي مدرسه ما جوادو دوست داشتن
جواد هم بلاخره جوون بود ولی اولا همسن عموم بود و از ما بیست و دو سه سالی بزرگتر بود در ثانی خیلی محترم و حساس و غیرتی بود.
من جوادو دوست داشتم چون شبیه مکابیزم بود!
عین اون صورت تر و تمیز و نازی داشت
من دختر خیلی اروم و متین و چادری اي بودم
به خاطر مشکلات محله مون چادر می
امروز فهمیدم یکی از همکارا میخوادآخر اردیبهشت کلاسشو جا بجا کنه یا صب بياد یا بعداز ظهر 
اگه بعدازظهر باشه  من تنها میشم و از طرفی بازم همه چی بلاتکلیف و بهم ریخته میشه.
بلاتکلیفی برام آزار دهندس تغییر پشت سر هم کلافه ام‌میکنه و سر اين کلاف از دستم در میره قلبمو غصه پر میکنه و عدم اطمینان از وضعیت روحم و غمگین.
دعا کنید صبحا بياد
دیشب حنابندونشون بود، آقااااا خیلی باحال بود و خوش گذشت دیگه. تا حالا انقد تو چشم نبودم. حالا هی هر ور میرفتم همه سلام میکردن، لبخند ملیح تحویلم میدادن. دو سه نفر از فامیلاشونم با ذوق میومدن سمتم و حال و احوال میپرسیدن :‌d 
خلاصه که قدرت خاصی داشتم اون شب. مثلا زنعموم یه فلش آهنگ آورده بود بعد اينا خودشون از یه فلش دیگه آهنگ گذاشته بودن. فکر کنم سه چهار دفعه فامیلاي ما رفتن گفتن یکم اون یکی رو بذارین خب !!! که نذاشته بودن. بعد آخر سر من که رفتم سر
۱۷ روز دیگه سالگرد ازدواج ماست!! حمید سرشب میگفت چقدر سریع گذشت اين دوسال انگار دیروز بود! راست میگه. مخصوصا اين یکسال که خیلی زود گذشت. حمید تو ماشین گفت براي سالگرد ازدواج یکی از هتل هاي شهر رو رزرو کرده. پارسال روزی که محرم شدیم مامان بابام اتاق ۴۳۸ هتل هما ۲ رو گرفتن. واي خدا چقدر استرس داشتم اونروز. چون میدونستم قراره رابطه جنسی داشته باشیم. عین چی استرس داشتم ک خجالت میکشیدم. دهنم هم اونشب سرویس شد ولی هنوز که هنوزه یکی از بهترین شب هاي ع
من ازون آدمايی ام ک همه چیزو با پدر و مادرم هماهنگ میکنم.شايد فک کنید از مدل بچه هاي وابسته ام ک بدون مادرش  نمیتونه آب بخوره، نه اصلن، برعکس روش بابام برا تربیت ما اين بوده که: خودت برو جلو یاد بگیر. اين شده ک علی رغم ترسو بودن ذاتیم به اندازه ی هم سن و سالام مستقل هستم.
داشتم میگفتم من همه چیزو از کوچیک یا بزرگ یا ب مادرم میکم یا به پدرم یا ب میم و چیز پنهونی ندارم. آدمی ام ک حتی اگر دروغ گوی قهاری باشم به پدر و مادرم نمیتونم دروغ بگم اما الان ک ر
امروز از خواب كه بیدار شدم دیدم همزاد كنارم دراز كشیده داره با گوشیش ور میره میگه میدونی ساعت چنده ؟! گفتم بعد از ظهره ؟! گفت اره گفتم خب ساعت چنده ؟! گفت سهُ ربع  گفتم من ساعتِ هشت خوابیدم گفت واقعا ساعتِ هشت خوابیدی ؟! گفتم اره گفت پس چرا من هروخت برمیگشتم میدیدم تو تویِ خوابی ؟! گفتم خواب نبودم فقط دراز كشیده بودم زیرِ پتو بودم تو فكر كردی خوابم دیشب قبلِ خواب هم ‎تو تاریكی تو روشنايی در حالتِ نشسته در حالتِ درازكش
 ‎امروز از خواب كه بیدار شدم دیدم همزاد كنارم دراز كشیده داره با گوشیش ور میره میگه میدونی ساعت چنده ؟! گفتم بعد از ظهره ؟! گفت اره گفتم خب ساعت چنده ؟! گفت سهُ ربع گفتم من ساعتِ هشت خوابیدم گفت واقعا ساعتِ هشت خوابیدی ؟! گفتم اره گفت پس چرا من هروخت برمیگشتم میدیدم تو تویِ خوابی ؟! گفتم خواب نبودم فقط دراز كشیده بودم زیرِ پتو بودم تو فكر كردی خوابم دیشب قبلِ خواب هم ‎تو تاریكی تو روشنايی در حالتِ نشسته در حالتِ درازكش د
میدونین؟ من از همه بیشتر دلم براي خیابون انقلاب، بلوار کشاورز و پارک لاله تنگ میشه. براي درختاي سر به فلک کشیده ش. براي کتابفروشی هاي فوق العاده ش. براي تاکسی هاي سمجش. براي مینیون هاي تو پیاده روش وقتی هنوز مینیون نبودن. براي نرده هاي سبز و زردش. براي آب شاتوت و شیرکاکائو و پیراشکی. براي دستفروشايی که کتاب دست دوم و دستبنداي جینگول و لوازم تحریر میفروشن. براي زیرپله هايی که توشون با بابام دنبال کتاب تست گشتیم. براي مسیر دانشگاه تهران تا تاکسی
انتخاب رشته كردم، مثل انتخاب رشته ارشدم به حرف هیشكی گوش ندادم هرجايی كه خودم صلاح دیدمو انتخاب كردمو وسلام! نمیدونم چرا اينا فك میكنن من بچه پولدارم! میگم هزینه دانشگامو بايد خودم بدم میگن از بابات بگیر :| حاضرم یه سال دیگه آزمون بدم ولی جايی درس نخونم كه مجبور باشم بخاطرش از بابام پول بگیرم! معصوم بهم زنگ زد راجع به دوسش طیبه تعریف میكرد میگفت بعد اين همه سال زندگی فهمیدن شوهرش بیماری دو قطبی داره و اوضاعش بحرانیه، با بچه ده ساله دارن از
موضوع اول:
سرما خوردم ولی ناراحت نیستم چون از حمید گرفتم! میگن هرچی از دوست رسد نیت. اون شب خودم هی میرفتم بوسش میکردم و میگفتم برام مهم نیست سرما بخورم دلم تنگ شده واسه بوس کردنت.
موضوع دوم:
اگه قرار بود از من بپرسن کی دوست داری بمیری میگفتم تو همین روزا
بحث افسردگی و مشکل داشتن نیست ولی به نظرم از یه جايی به بعد دنیا جاي موندن نیست من از آینده میترسم. از آینده ی مزخرفی که به دلیل خاورمیانه بودنمون در انتظارمونه و کلا از خیلی چیزاي دیگه.
سلام
من دختر ۲۲ ساله هستم، واقعیتش اينه من زندگی خیلی نا آرومی رو تجربه کردم، از بچگی هام خشونت بابام رو علیه مادرم و خودم و برادرم دیدم، کتک زدن هاش، دست هاي سنگینش، داد زدن هاش، فحش دادن هاش، محدود کردن هاش، بی محبتی هاش،خلاصه یه جور برده بودیم واسه ش ،گذشت و گذشت زندگی مون ناآروم بود آرامش نداشت .
اولین ضربه رو موقعی که چهارم ابتدايی بودم خوردم، پدرم به مادرم خیانت کرده بود یه زن دیگه گرفته بود و من به عنوان یه دختر خیلی شکستم و از پدرم خیل
فقط بگم انقدر وضعم خراب بود که ننم وقتی خبر قبول شدن توی پیام نور رو شنید کل بیمارستان لولاگر رو شیرینی داد نسبت بهم خیلی نا امید بودن خودمم فکر نمیکردم دربیام آزاد آبادان نرم افزار قبول شدم اما ننم گفت توی خارج مدرک پیام نور معتبره برو لیسانسو بگیر بعدش میفرستیمت آلمان پیش خواهرت.سه ماه قبلش پدر بزرگم به رحمت خدا رفت . مادربزرگم تنها شده بود براي بابام و سه خواهرش یه 500 متر یه خونه کلنگی و 6 دهنه مغازه کنارش ارث گذاشت توی فرهنگشهر اهواز

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

سایت همسریابی Chert اسلات تنبل هیات محبان ام البنین (س) شادگان طراحی سایت در اصفهان انواع کلیپ عاشقانه غمگین خنده دار Filmacademia فایل دانش - مرجع دانلود دانشجویی کشور