نتایج جستجو برای عبارت :

ای ننه جان طلب کن بابام بیادgo

مامان و بابام کفش ست خریدن و باهم‌میرن پیاده روی
بابام‌تقریبا هر روز براي مامانم پاستیل میخره
و قبل از اينکه لیوان هویج بستنیشو بخوره میپرسه مامانتون خورده؟!
(بعضی وقتا فکرمیکنم نکنه مامانم حاملست)
مامانم پیاله ی آخر‌ماست رو براي بابام‌نگه میداره و آروم‌بهم میگه دیگه به طور کامل پامو از خونه زندگیشون بکشم بیرون،مگه بابام با یه حقوق چقد میتونه به بچه هاش کمک کنه؟!
بابام بهم میگه اين‌چند روز‌که اينجام من ظرفارو بشورم
مامانم میگه شام در
جدیدا بابام یاد گرفته هر چی کاره سخته بخاطر اينکه ورزش نمیکنم به اسم "بذار یه کم کار کنه ورزش شه بدنش سرحال بیاد" بندازه رو دوش من.
تو کوچه ما که فاضلاب آورده بودن ما میخواستیم لوله بندازیم از حیاطمون تا اگو،مامانم گفت برو به بابات کمک کن.(توجه کن،برو به بابات کمک کن)خلاصه رفتم بابام یه بیل داد دستم گفت زمینو بکن.یکی دو ساعت زمینو کندم (حالا بابام در طول اين مدت داره با همسايه ها حرف میزنه منو نظارت میکنه 0_0 ).در همین حال و احوال مامانم اومد به با
دیشب سر سفره شام بودیم یهو واسه گوشی ام که روی اوپن بود ، پی ام اومد ؟ . . .بابام گفت بشین من میرم تا ببینم کیه و چی پیام داده . . .اما من سریع بلند شدم و قبل از اينکه پدرم بخودش حرکتی بده ، رفتم سمت گوشی متن را که خوندم ، دیدم بابام برام اس داده و نوشته که : حالا که پا شدی ، آب بیار سر سفرهیعنی هیتلر تو جنگاش اينجوری مغزش کار نمیکرد
به خاطر نگرانیم بابت نزدیک بودن ازمون و مطالب زیادی که بايد بخونم و ترسم از خوب نشدن نتیجه و اين همه پولی که خرجش کردم و قراره با بابا بریم ترکیه امتحان بدم و اگه خوب نشه احتمالا به خاطر هزینه ش دیگه امتحان ندم، مامانم گفتشقايق اصلا نگران پولش نباش، بابات همه هزینه ها رو میده، فقط تمرکز کن رو امتحانت که خوب بدی» بابام گفتبد هم امتحان دادی اشکال نداره!! باز امتحان میدی؛ فقط بعدی رو بنداز آنتالیا»:))دلم گرم شد. با اينکه می دونم ته تهش تو حساب
به خاطر نگرانیم بابت نزدیک بودن ازمون و مطالب زیادی که بايد بخونم و ترسم از خوب نشدن نتیجه و اين همه پولی که خرجش کردم و قراره با بابا بریم ترکیه امتحان بدم و اگه خوب نشه احتمالا به خاطر هزینه ش دیگه امتحان ندم، مامانم گفتشقايق اصلا نگران پولش نباش، بابات همه هزینه ها رو میده، فقط تمرکز کن رو امتحانت که خوب بدی» بابام گفتبد هم امتحان دادی اشکال نداره!! باز امتحان میدی؛ فقط بعدی رو بنداز آنتالیا»:))دلم گرم شد. با اينکه می دونم ته تهش تو حساب
بعد از ظهر داشتیم میخوابیدیم داداشم نشسته بود بهش گفتم خب بخواب اومد بخوابه بالشو از زیر سرش کشیدم
 بابام اينو دید اومد یکی خوابوند زیر گوش راستم بعد یکی هم زیر گوش چپم
مادرم اينو دید اومد یه عالمه داداشمو زد
بابام اينو دید یه مشت زد تو کلیه ام
 ‌رفتم تو اتاق داداشم با کمربند بابام منو زد
اومدم بیرون دیدم داداشم داره بابامم میزنه
سلام
یه سوال، شما اگه امکانش رو داشته باشین براي خودتون و امواتتون چه کار خیری میکنین؟؟
+ دلم خیلی واسه بابام تنگ شده، هفته دیگه دو سال میشه که از دستشون دادم، اين مدت فقط یه بار بخوابم اومدن، نمیدونم کجان، چطورن، چی کار میکنن؟؟ حال بابام خوبه؟ غذا اينا چی میخوره؟ جاش گرم هست؟ کسی هست بالش بذاره زیر پاش؟ پتو از پشتش نیافته یه وقت پشتش سرما بخوره! اگه بخواد بره دسشویی کی میره کمکش کنه؟ ویلچره بابا رو کی هل میده.
:((((
خدانکنھ برین حموم بعد ى مدت ى سوسک ببینین:||||
دىیشب رفتم حموم بعد3دقھ یھو رو دیوار سوسک بالدار دیدم
اومدم بکشمش جاخالی داد!
بھش گفتم مثل بچھ ى سوسک ھمونجا وايسا     بعد حموم کل اينجا براتو
تو ھمین موقع بابام گف باکی حرف میزنى؟
من*ى بچه خوب
بابام*جان؟!
من*بابا  سسسسوسسسک
بابا*خخخخ
من*@~@


*خدايى سوسک خوبى بود تا آخر سر جاش واستاد:)
به نظرتون باباي من شبیه چه کسی میتونه باشه؟ چرا واقعا چرا چه پلیس نیروی انتظامی چه پلیس راهنمايی رانندگی بهش سلام نظامی میدن؟ کم مونده اين ماشین نیروهاي مسلح حین رد شدن از کنار ماشین ما اداي احترام کنن!!!
امروز براي بار نمیدونم چندم در طی اين بیست و اندی سال تا یه پلیس باباي من رو دید چنان سلام نظامی‌اي داد که نشد نخندم ریسه رفتم از خنده البته هنوز هیچ کدوم به بامزگی اون سری نشده که کم مونده بود دو تا پلیس انتظامی اسلحه‌هاشونم بدن به بابام!
ج
میدونید چرا اينقدر میگم
چون اثراتش هنوز تو زندگیمونه 
بهنام ماشینم ۵۰۰ میلیونی خریده میگه عموهام بلد نبودن کار کنن
اخه بچه جون اون کاری که الان شما دارید میکنید حق خوریه که اينقدر براتون سود داشته 
اصلا داداش چیع؟!؟!
بیچاره بابام سهمش از اون کارخانه از همه  بیشتر دارايیش کمتر چرااا؟!
چون همش میگفت اول داداشم ماشین بخره بعد من
اول داداشم خونه بخره بعد من.
بیچاره بابام 
آقا تهش قراره چی بشه من ازشون نمیگذرم  
ضرر مالی به کنار گند زدن اين 
امروز صبح با صداي جیغ مامانم از خواب پریدم . 
-چیشده؟
+مووووش!
از ترسم بالاي تخت ايستادم. داد میزدیم بابام بیاد بکشه. در اتاق بستم یه چادر انداختم پشت در که از زیر در نیاد داخل. و داشتم به اين فکر میکردم که خب دیگه نمیاد داخل تختم مرتب میکردم که یهو بابام در باز کرد موش اومد تو @_@
جیییغ زدم در باز نکننننننن:/ 
رفتم بالا تخت. موش لاي چاي زیر در گیر افتاد . مامانم گف بیا بیرون مریم . ولی من نمیتونستم دیگه ت بخورم. بابام به زوور میخواست از تخت بیارتم
امروز به طور اتفاقی دیدم بابام اينستا نصب کرده ، بعدش داشت تک تک عکس ها و فیلم ها رو باز میکرد و نگاه میکرد یعنی اصلا یه ذره هم رحم نمیکرد به اينترنت بیچاره D: ، میگم تازگی اينترنت خیلی زود تموم میشه.
هیچ وقت خانوادتونو با تکنولوژی آشنا نکنید وگرنه مصرف اينترنت به طرز وحشتناکی میره بالا و جالبه هیچ کدوم زیر بار نمیرن بابت مصرف بی رویه ، مامانم میگه بابات زیاد مصرف میکنه بابام میگه مامانت همش فیلم دانلود میکنه و اين وسط منم که بايد هر هفته اينت
بابام رفته مثلا به بهانه ی آشتی کیک گرفته و حتی یه کلمه حرف هم نزده. برداشته گذاشته رو میز و به هلیا گفته برو به مامان و هیوا بگو اگه دوست دارن بیان!!!!!!!!!!!!! خودشم با قیافه ی اخم کرده کیک رو بریده بود و داشت میخورد!
خیلی بهم برخورد! خیلی خیلی خیلی!
شايد بگید دیوانم ! شايد بگید چقدر خودخواهم! اما من میدونم که بابام اين قیافه ها رو فقط واسه ما میگیره! اگر کس دیگری غیر ما اگه قد یه سوزن ازش دلگیر بود تمام توانش رو به کار میبرد که از دلش دربیاره! اما به م
بعضیاتون میدونین ک گوش اينا ندارم.(ینی در تحریم مامان بابامه تا کنکورقبول شم!!)
.
.
.
خلاصه رفتم یواشکی تو گوشی بابام بازی super star BTS رو نصبیدم.سکته رو هم زدم جیییییییییغ
بعدش تا نصغه شب بازی کردم 100 تا کارت جم کردم رفتم تا رتبه 5 تو قسمت easy رسیدم.
(انصافا لامصبا قسمت normal و hard اش خیییییییییییییلییییییییییی سختههههههههههه)
بعدش جم کردم رفتم کارتامو پاور آپ کردم و ايناااااااااکلیم از کوکی جم کرده بودممممممممم.ازبقیه ام بوداااااااااااااااا
سلام 
میخوام درد و دل کنم، اگه نکنم واقعا از غصه خوردن میترکم، ماجرا اينه که خواهر کوچیکترم خیلی زیاد بی ادب تشریف داره و حرمت بزرگتر از خودش رو حفظ نمیکنه و از اين زبون تلخ و گزنده ش در امان نیستم.
من به بابام گفتم موقعی که بچه بود که اين رو اين جوری لوس و ناز نازی بار نیار، شخصیتش از موقعی که بچه هست شکل میگیره، بهم گفت وقتی بزرگ بشه حل میشه و مودب تر میشه ولی اصلا بعد خوب نشد اتفاقا بدتر شد، و به بابام یه روز گفتم که اون موقعی که بچه بود بهتون
اگه بدونین چه ی ازم پاره شد تا به اتوبوس رسیدم
می دونم بی ادبیه اما واقعا براي بیانش لازم بود همین کلمه رو به کار ببرم
یارو راننده و تعاونی تلفن بر نمی داشتن
دیر رسیدیم
با بابام دعوام شد ریدیم به هم
تو ترمینال مثه خر بدو بدو می کردیم
قلبم اومده بود تو دهنم چون اگه جا می موندم بابام جرم می داد
القصه الان تو اتوبوس در خدمت تونم
با یه کفش مجلسی کثیف و خاکی که زیرش جوراب اسپورت پوشیدم :/
تازه شلوار پامم شسته بودم خشک نشده خیس خیس پامه
تا اونجا سرد
فقط دو روزه که مامان بابام برا صبونه میرن بیرون. دیروز رفته بودن کلپچ بخورن امروزم رفتن توت بخورن و روشم صبونه! من چی؟ طبق معمول تخم مرغ. (بنده از پارسال به اين گرامی عادت کردم و اگ بخوام چیزیو ترجیح بدم حتا، تخم مرغه. عصن اينطوری نیست ک دوسش نداشته باشم!) ولی اين دو روزه، انگاری اصن به خوشمزگی قبلش نباشه ها! امروز دیدم دلم میخواد بازم با بابام سر اينکه زیاد تر خورده سر و کله بزنم، هی به مامانم بگم کودومو من بخورم، اون رژیم باشه و زرده رو نخوره و
من اگر یک روز کاره اي میشدم
بستری شدن باباها را ممنوع اعلام میکردم
دارویی می ساختم که بشود
مریضی باباها
و حال بدشان
کمر خمشان
درد شان
همه و همه
از بین برود
بچه ها،مخصوصا دخترا
میفهمند چقدر بابايشان درد دارد و میگوید "چیزی نیست"
آن وقت شايد خودشان هم تظاهر کنند چیزی نیست
تا شايد دلگرمی داده باشند 
و وقتی روانه ی بیمارستان میشوند
قلبشان مچاله میشود
کتابِ زیست توی دستشان را پرت میکنند
و هاي هاي گریه میکنند
هرچقدر هم بگویید چیزی نیست
خانه اي که
هم حس خوبی دارم هم حس بد. هم خوشحالم هم نیستم. خوشحالم چون شاغل شدم هدف دارم براي تايمم و خب اين سرآغاز خیلی چیزاست براي.
ناراحتم چون بخور و بخواب تموم شده. دوست دارم هروقت دلم میخواد برم مسافرت بدون دغدغه. بدون مرخصی. مخصوصا تو پايیز و زمستون که همه جا خلوته و جون میده براي مسافرت.
تو تابستون هم ساعت کاریم از ۸:۳۰-۹ شروع میشه تا ۱ ظهر.
بابام میگن بايد قرارداد کاری بنویسی ولی من مخالفم چون تا همین الانشم چند تا سمت دادن به منی که هنوز مدرک لیسانس
میدونید، من موقعی که تصمیم گرفتم اپلاي کنم و بدون اينکه به کسی بگم بیام اينجا، تنهاي تنها بیام و دو سال زندگی کنم (تازه اگه بیشتر نشه) تو خونه واقعا بهم سخت میگذشت. از توقعاتی که نمیتونستم براورده شون کنم خسته شده بودم. رو پاي خودم - و کمک برادرم- اومدم، از بابام پول نگرفتم براش، با کمک هزینه قبول شدم که سربارِ خونه نباشم، و بتونم دو سال از زندگیم رو واسه خودم زندگی کنم.
من خیلی وقته که دیگه به اون خفنی که بچگیام بودم نیستم. خیلی وقته که دیگه همه
امروز هم میم نبود تا آخرشب و به مامانم گفتم بیايید پارک ما هم از اينور میايیم که حال و هواتونم عوض بشه و شام رو همونجا بخوریم.ولی واي انقدر جو ناراحت کننده ودلگیر بود، انقدر ناراحت کننده و دلگیر بود که فقط دلم میخواست زودتر از اونجا بیايیم و برسم خونه.بابام انقدر کلافه و بی حوصله بود که حد نداشت.منم بلد نیستم اينجور مواقع جو رو عوض کنم و بهتر کنم اوضاع رو. وقتی رسیدم خونه خودمون انگار هوا بهم رسید براي نفس کشیدن.یه چیزی تو سینه ام داره میسوزه
دیروز که برگشتم خانه، مامان و بابا حرف از خورش کرفسی که قرار است براي ناهار ظهر جمعه پخته شود زدند. مراتب اعتراضم را با چند فقره عق و ورم لپ و دلپیچه به گوش هیئت ژوری رساندم. گفتم که من کرفس خور نبوده‌ام، نیستم و نخواهمم شد. با صداي آهسته‌ هم گفتم سگ کرفس می‌خوره؟ بابام که عاشق تمام کرفس‌هاي دنیا است. و همیشه یکجوری رفتار می‌کند که انگار ما کرفسیم و آن‌ درازهاي سبز مجعد بچه‌هاش گفت اصلا تو کی هستی که میگی ما چی بخوریم؟ مهمون خر صاب خونه است!
اگه بگم‌دلم‌براي اون ظهرايی که قرار بود بابام ساعت ۱ نیم درِ مدرسه باشه ولی طبق معمول یادش رفته بودو ۲نیم پیاده و خسته و گشنه و عصبی میرسیدم خونه و با حیاطِ تا خرخره پر از وسیله و فرش و مبل روبه رو میشدم که مامانم باقر و جواد رو بالباساي مدرسه گرفته به کارو دارن با پاچه هاي بالا زده چلپ چلوپ روی فرشِ خیس راه میرنو پارو میکشن و مامانمو تهدید میکنن اگه سریعا بهشون نپیوندم پارو رو میذارن و میرن و بعد دستور مامانم براي ملحق شدن بهشون و گرفتن بافش
من از همون بچگی با بیان کردن احساساتم مشکل داشتم،البته به خانواده نه به دوستام و آدماي دیگه،هیچوقت نفهمیدم چرا
شايد باورتون نشه ولی من تا حالا حتی یک بارم به بابام نگفتم بابايی دوستت دارم یا عاشقتم! توی دلم خیلی میگم ها ولی اين زبون لامصب نمیچرخه!
البته اين بخاطر ابهت باباها هم هست،آدم بطور ناخودآگاه محتاط تره توی رفتار باهاشون،حواسش به کلماتش هست، به رفتاراش، نحوه وايسادنش،درسته آدما خیلی با هم تفاوت دارن و نبايد هیچکس دیگران رو مقايسه
بابام الان زنگ زده و با ترس و استرس مثل بچه اي که کار اشتباهی کرده، حرف میزنهگفتم چی شده؟میگه یه اس ام اس براي تو اومد،منم اومدم برات بفرستمش حذفش کردمبدون مکث بلند بلند میگم: عیب ندارهنه عیب نداره.عیب نداره بابااگه دوباره اومد برام بفرستش.جمله خودمو تکرار میکنه اگه دوباره اومد برات می فرستم.انگار که خیالش راحت شده باشه فوری میگه سلام برسون ،خداحافظ و گوشی رو قطع می کنه!!
نمی دونستم اون اس ام اس چی بود؟از کجا بود؟ اما مطمئنم هیچی ارزش ا
 یکی از پسرهاي فامیل، بعد از گرفتن فوق لیسانس شیمی از یه دانشگاه توپ ! پارسال کنکور تجربی داد و پزشکی بین الملل قبول شد . 
پسر خوب و سالمیه . و بسیار پیگیر و پر تلاش ! حالا یه مقدار سنش داره زیاد میشه و میخواد زوجه اختیار کنه .
به بابام گفته که دنبال کیس مناسب میگردم و . امروز صبح بابام داشت دوستاي من رو پايین بالا میکرد ببینه کدومشون لیاقتش رو دارن مامانم نیت شوم بابا رو فهمید و گفت بیکاااریا ! پسره کار و باری نداره دانشجوعه خیلی هنر کنه از پس ش
شروع سال 1388 سال مشکلی بود . بطور ناگهانی دعواي ننه بابام زیاد شده بود (بخاطر طلسم که بعدها فهمیدم حتی کار کی بوده و انتقام گرفتم) هر روز صبح تا شب سر مسائل مختلف با هم دعوا میکردن و قهر و آشتی بودن ، منو خواهرم به دعواهاشون عادت کرده بودیم.اينم بگم اونها سال 1385 طلاق گرفته بودن منتها بهم رجوع کردن و از همون سال درواقع اختلافا و دعواهاشون شروع شده بود.ننم آدم بیخیال و بی مسئولیت و لجباز اما پر انرژی و طبیعت دوست و بگو بخندیه همش با عموش اينا و ف
معمولا وقت هايی که تو بلاگ چیزی نمی نویسم و دست و دلم به انتشار پست نمیره، وقايع اطراف فوتبال تنها موضوعی هست که باعث میشه بیام و کمی کی برد فرسايی کنم. (ورژن جدید قلم فرسايی)
الان حس بچه اي دارم که یه بابا داشته که پشتش به اين بابا گرم بوده، و هر اتفاقی که می افتاده یه نگاه به باباش می کرده ادامه میداده. به طور حتم اين بابا نمی تونسته یه باباي معمولی بوده باشه. حتما تو شرايط سختی که اصلا اين بچه انتظارش رو نداشته یه کارهايی که کرده که اين بچه دیگ
مامانم زن خیلی خوبیه.
از اون خوبايی که واسه خودش یه‌پا خانوم خونه‌ست.
از اونا که آشپزی و کدبانوییش بیسته!
از اون زنايی که با حرف زدن با مرد غریبه لپشون گل میندازه و چادرشو سفت میگیره!
مامانم خیلی زن خوبیه!
از اون خوبا که بابام دوست داره و هی قربونش میره و هی دورش میگرده!
چند سال پیش یه روز داداش بزرگم اومد و گفت عاشق شده!
می‌گفت طرف دختر خیلی خوبیه!
از اونا که تو دانشگاه جزء نمره‌اول‌هاست!
از اونا که ته منطقن و میشه یه عمر زندگیو باهاشون ساخت!
یه روز بابام یه گلدون با گلش خرید آورد گذاشت رو تاقچه،
آقا من سه روز بش آب میدادم.
روز سوم وقتی از سر کار اومد گلدونو برداشت،
یه سینی با چاقو برداشت شروع کرد به قاچ کردن گلدون.
 
 .
 .
 .
 .
 .
 .
 .
 .
 اونجا بود که ما تازه فهمیدیم آناناس چیه
.
 
آقا شهریه هاي مدارس چقدر رفته بالا۲۰ میلیون براي پیش دانشگاهی خیلی هزینه سنگینیه، هزینه دانشگاهی خیل پايین تره. الان دانشگاه آزاد ترمی ۱ میلیون میگیره و شايد کمتریعنی سالی ۲ میلیون نهايت۴ سالش میشه ۷_۸ میلیون تا لیسانس بگیریمن یکی دوسال پیش دانشگاهی غیرانتفاعی درس میدادم. بچه ها درس نمیخوندن گفتم آقاااا اگه میخواستی درس نخونی چرا اومدی اين مدرسه که اين هزینه بالارو بدی، میرفتی مدرسه دولتی رايگان درس میخوندی احتمال اينکه دانشگاه آزادم ق
 امروز به خاطر درد کمرم نتونستم ظرفا رو بشورم و مهران شست و من خوابیدم . بیدار که شدم چايی دم کردم و هرچی دنبال لیواناي یه دست می‌گشتم نبود و بلند گفتم شما لیوانا رو چیکار می‌کنین که هیچکدوم نیست ؟و بابام گفت بیچاره مهران همهههه ی ظرفا رو شسته طفلی . هرچی هست همونجاست دیگه ! هیچی نگفتم و چايی آوردم .حاضر شدم با بابام بریم گلخونه واسه مامانم چندتا گل بگیریم که روحیه‌ش بهتر بشه ، مامانم گفت مهتاب واسه مهنازم یه دستمال سر که خیلی دوست داره یا ان
بذارید تمام حسم رو نسبت به اين خواستگار بگم 
نه دل ورداشتن دارم و نه دل گذاشتن 
شايد بشه حجم استرسم رو با مقدار استرس پايان نامه ام مقايسه کنم؟ نمی دونم 
مخالفت کامل بابام که میگه اون دفعه مادرت باعث شد به چاه حسین بیفتی و حرف منو گوش نکرد 
اين بار هم خودت داری.
بابام میگه بچه اش دردسر میشه برات.
هنوز نشده در مورد بچه ش درست و حسابی حرف بزنیم 
حتی نمی‌دونم چی بايد بگم در اين مورد.
مامان هم که مخالفه 
و امشب می گفت مطمئنم دخترت انتظار داره من
i
بچه هام هادی و هدی هستندتو مغز مامان و بابام هستیمپايان هر خوشی می گم چه بهتر و ان را رها میکنمبراي زمین و ماه عکس گرفتمپايان زندگی در فضا با  مرگ خورشیدحرف هاي محمد راست است-حرف هاي مامان جون دروغ استسخت افزار مال زن ها است-نرم افزار مال مردهااستتو تیمارستان هستم-تو کوچه هستممن در باور خدا ورزش می کنممن به همین ساعت که خدا داده راضیمهر فرش یه سیاره استپویان رئیس دانشگاه است-همه چیز به بابام بر می گرددمسلمان یعنی تسلیم شده به امر خداارزوی او
وقتی با خودم فکر میکنم که یه زمانی من و خواهرم با آهنگ عمرا اگه لنگه‌ام را پیدا کنی» شادمهر عقیلی، فاز می‌گرفتیم و هِد می‌زدیم و فکر میکردیم که خیلی باحالیم؛ دلم میخواد هیچوقت دیگه با خودم درباره گذشته فکر نکنم.
دختر، گذر زمان عجب چیز عجیبیه!
ساعت ۶/۳۰ غروب رسیدیم ویلا . بعد از یه چرته نیم ساعته کباب درست کردنمو با سوزوندن انگشت اشاره دست راستم تموم کردم .
ساعت ۱۱ شب بابام گفت: مریم برو داخل ماشین عینکمو بیار.
از پله هاي حیاط بالا رفتم  نزدیک پارکینگ دیدم سگ همسايه جلوی نرده هاي در ايستاده ، میدونستم  اگه برم جلو میاد سمت نرده سرشو میاره تو یه جاي منو بگیره.  دمپايیمو درآوردم  به صورت نمايشی به سمتش گرفتم ،رفت
خم شدم دمپايی رو انداختم و پوشیدم تا سرمو آوردم بالا با صداي پارس سگ
پس از انجام یک پارک دوبل ناموفق در خدمتتون هستم:)بابابزرگمو آوردیم پیش دکترش، بابام جا پارک پیدا نکرد و دوبل پارک کرده بود! گفت پشت فرمون بشین اگه کسی خواست حرکت کنه ماشین رو اين ور اون ور بکش که مزاحم نباشیم.
منم نشستم پشت فرمون داشتم با یکی از دانش آموزام حرف میزدم که یهو دیدم یه جاي پارک خالی شد و رفتم که یه پارک دوبل برم:)))
آخرین باری که دوبل رفته بودم، مربوط میشه به امتحان رانندگی دو سه سال پیش:)
تو ذهنم داشتم دنبال فرمول دوبل پارک می گشتم ک
می‌گفت: 
پدرم خدا بیامرز نظامی بود، از اون آدم‌‌هاي مهربونِ کم حرف ولی جدی که کمتر کسی لبخند یا حتی اخمش رو دیده بود.
اون موقع‌ها ،حدود‌هاي سال تولد خودت یا حتی قبل‌تر، دانشگاه قبول شدن مثل الان نبود، کمتر کسی دانشگاه‌ قبول می‌شد تازه اونم سراسری!
خواهرم که قبول شد رفتیم پیش بابا و گفتیم "بابا زینب دانشگاه قبول شده"‌، یه نگاه به خواهرم کرد و گفت "چی قبول شدی بابا؟" زینب سرش پايین بود، انگاری خجالت می‌کشید به بابا نگاه کنه ، آروم گفت "پزشک
خدايااااا !!! بابام منو به زور بیدار کرد اونم با آب ریختن روم! بلند شدم یهو یاد اومد واي مدرسه دیر نشه بعد سریع گفتم واي من کی نماز صبح خوندم؟غذا نشده؟ ساعتُ نگاه کردم دیدم زارت ساعت نزدیکِ 10ئه. آ راستی با مامانمم حرف زدیم گفت که مدل چادراش قشنگ نیست برام پارچه می خره میاره منم گفتم باشه فقط به هر جا رسیدی بمالش متبرّک شهD:
دلم بسی گرفته 
دوست داشتم خانواده متحدتری داشته باشیم 
خانواده ما خیلی دلمون پاکه، فقط از اشتباهات همدیگه نمی تونیم بگذریم و خیلی راحت قط رابطه می کنیم و طبعا مردم پشت سر ما حرف می زنند.
میدانید بعد از فوت مادرم و قبل از رفتن به دانشگاه رسم مادرم رو حفظ کردم و هفته اي یه بار خانواده برادر مرحومم و یکبار هم خواهرامو دعوت می کردم هر چند اوضاع بابام خیلی بد بود و اصلا غذا ب راحتی از گلوی آدم پايین نمی رفت،  یادمه روزايی رو که آرزو داشتم تو یک اتا
دیشب شیفت شب بودم به مسئول بخشمون گفتم من صبح زودتر برم چون ساعت ۱۰ صبح بايد امتحان کتبی بدم بايد برم دانشگاه.سریع اومدم خونه صبحانه خوردم و رفتم دانشگاه.امتحان رو که دادم تموم شد با سه تا از دوستام اومدیم سمت شهر.دو تا از دوستام ساکن کرج هستن وگفتن حالا که امتحان رو دادیم تموم شده ترم آخر هم هستیم،بریم شهر شما با هم باشیم.
تو راه که داشتیم می یومدیم زنگ زدم به بابام گفتم می شه امروز ماشین رو به من بدی بابا؟
با دوستام رفتم جلوی محل کار بابام و م
سلام خدمت دوستان عزیز
سوالم اينه که اصلا فلسفه پوشیدن چادر چیه؟ واقعا برام شده یه معما. خب اگه براي حجاب هست خب میشه یه مانتو مناسب که برجستگی ها رو نشون نده پوشید و یه روسری که بلند باشه قشنگ پوشیده میشه، الان خودم چادری هستم اما بابام منو مجبور میکنه که بپوشم و اصلا خوشحال نیستم. 
به اجبار سر میکنم، اگه نکنم واقعا عصبانی میشه و دعوام میکنه. من قبلا که مانتویی بودم لباس هام همیشه مناسب بود، پوشیده و باحجاب، هیچ جاي بدنم اصلا معلوم نمیشد. خون

آخرین جستجو ها

وبمسترفا تبلیغات در مجموعه رسانه های پیک برتر سرطان دانلود بسیج دانش آموزی شهید فهمیده منطقه شال هاجرانگی چنار دانلود سعید دهقانیان گل و ماهی geococcyx دوست یابی با شماره موبایل friendtel