نتایج جستجو برای عبارت :

ننه ترو خدا طلب کن بابا تا بیاد

پارت3 ((امیر)) بعد از شام یه کم با علی زدیم تو سر کله هم من:خب بابا با اجازه من برم دیگه بابا:کجا امیر من:برم خونه دیگه بابا:تازه سر شبه بعدش مگه قرار نشد منو تو جایی بریم من:بابا کجا من خستم؟ بابا:میریم دو ساعته میایم برو لباس بپوش من:خب من که اماده ام نمیگین کجا بابا:بریم میفهمی فقط لجبازی تو کارت نباشه ها با تعجب زل زدم به بابا که با ریلکسی سویچ رو چنگ زد گفت بیا علی:اه خو کجا میرین منم میخوام بیام یه پس گردنی بهش زدم گفتم من:خفه بابا، من خودمم خبر
پارت16 ماعده_): با خوردن نور تو چشمام از خواب پاشدم نگاهی به ساعت کردم یازده صبح بود با یاداوری اینکه دیروز هر چی به امیر زنگ زدم جوابمو نداد با حرص بلند شدم گوشیمو چنگ زدم شماره بابا رو گرفتم بعد از دو بوق جواب داد جمشید:لوس بابا با حرص تند گفتم من:بابا دستت درد نکنه خیلی ازت ممنونم با همون ارامش همیشگیش گفت جمشید:چی زندگی بابا رو اینجوری عصبی کرده؟ من:بابا دارم جدی حرف میزنم میشه واقعی بگیری جمشید:من غلط بکنم جدی نگیرم چرا دخترکم انقدر عصبیه م
من رو بابا حساسم. هیچ وقت نتونستم با کسی راجع بهش حرف بزنم. بگم که چقد خود کلمه‌ی بابا قلبمو درد میاره. به حدی که هنوز دو خط نشده اشکم درومد. من میخوام بمیرم وقتی بچه یا خود باباعه میگن بابایی. پیرمردایی که به بقیه میگن بابا جان گریه‌م میندازن. هیچ وقت نتونستم به کسی بگم. انقد برام سخته که نمیتونم به بابای خودم فکر کنم. چیکار کردم این همه مدت؟
تو تلویزیون ۲ نفر خارجی داشتن عروسی میکردن. بابا گفت اونام مراسمشون قشنگه! گفتم عارعههههه گفتم ک بابای عروس دست عروس رو میگیره و از در کلیسا میبردش تا اون جلو و بعد بوسش میکنه و میزاره تا ازدواج کنه. بابا یکم احساساتی شد. بهش گفتم وقتی منم خاستم ازدواج کنم شما منو ببرین. ن دوماد! بابا گفت یعنی میخای بری کلیسا؟ گفتم ن شما منو از دم هرجایی ک هست تا اونجایی ک باید بشینم منو ببرین و اینا. بابا بیشتر احساساتی شد و گفت ایشالا. ببینین چی میشع! Daddy.
امروز یه نوع خاصی از دل شکستگی رو تجربه کردم که حس میکنم زخم بدی رو قلبم جا گذاشت. قضیه از چه قراره؟ اینکه حسرت خوردم که ایکاش منم بابا داشتم. 
چقدر سخت بود دیدن اینکه خواهر برادرم بابا دارن ولی من بابا ندارم. 
کاش منم بابا داشتم. من نمیبخشمت من از حق پدری که باید برام ادا میکردی و نکردی نمیگذرم. امیدوارم خدایی که بهش اعتقاد داری هم نبخشتت.
کاش سنگ بشم و حضورتو حس نکنم کاش سنگ بشم و دلم با ذره ذره محبتی که ازم دریغ میکنی نشکنه کاش سنگ بشم نسبت به
میگه به این فک کن که بعدش انقلاب داریم
وحتی به بعدش نگاه میکنم که روان دارم :|
#یکشنبه های وحشی :||
چرا من توی یه روز انقدر عمومی برداشتم و خودمو خفه کردم :|
کاش سر انتخاب واحد یکی بياد بهم یاداوری کنه که هشت صبح کلاس برندارم و توی یه روز انقدر عمومی نچپونم تو برنامه ام ! ( گریه حضار )
+ امروز داشتم میومدم بابا پاشد نمازشو خوند بعد خوابید ، عمیقا دلم خواست جای بابا باشم :||||
نمیدونم الان باید این متن رو بنویسم یانه.
اصن نمیدونم نوشتنش درسته یا نه.
وقتایی که دیر وقت با هم چت میکردیم اینجوری میگذشت.: آقای دکتر که بابا صداش میکردم یا میگفت چرا تااینوقت شب بیداری؟!! برو بخواب تا نیومدم بخورمت! عکس یه ببر هم میفرستاد!
یا میگفت خوابم میاد یه عکس از خودت بده ببینم اگه نداری اسکلم نکن میرم بخوابم!
یا وقتی میومدیم صحبت کنیم تا خوابمون ببره همیشه اون زودتر بیهوش میشد!
میگفتش دختر من از اون بچه هاییه که مثلا بابا  میاد بخوابو
خب عزیز دل بابا
این چند روز من و مامان فقط صرف این شد که گریه‌های تو رو قطع کنیم :) و بهت برسیم.
حقیقتا تجربه‌ی اول مایی و خیلی خیلی سخت و حساس می‌گذره، با یه گریه‌ت چک می‌کنیم دل درده یا گرسنه‌ای یا دستشویی داری یا جات راحت نیست یا سرده یا گرمه :)
تجربه‌ی سخت شیرین خوشگل من :)
راستی بابا دیروز پیکر شهید مدافع حرم شهید انصاری رو بعد از سه سال آوردند ایران و دخترش بالای سر شهید گریه‌ی جانسوزی می‌کرد.
وقتی دیدم تصویرو دعا کردم تو هم یه روز این ص
الان از اونی که پرچم ژاپن رو طراحی کرده هم بی حوصله ترم و البته مجروح درکمال ناباوری اقای بابا اومد دنبالم منو برگردوند خونه مامان میگه 2 روز من نبودم حتی غذا هم نخورده !بعله میدانم و اگاهم گفتم نیستم 2 هفته ولی بابا برم گردوند خونه به زوررررررر
سلام حورای من
امروز وفات خانم ام‌البنین _سلام‌الله علیها_ هست.
نمی‌دونم بابا تا زمانی که تو به سن خواندن و فکر کردن به این مطالب می‌رسی تکنولوژی چقدر پیشرفت کرده ولی یه کتاب هست بابا به اسم "ماه به روایت آه" نویسندش مرحوم ابوالفضل زرویی نصرآباد از معروفترین و استادترین نویسنده‌های زمان ماست. توی این کتاب یک روایت از مادر مولامون حضرت ابالفضل هست که خیلی زیباست. بخونش حتما
پارسال این موقع تو نبودی من و مامانت تازه از کربلا برگشته بودیم و ی
می‌گفت: 
پدرم خدا بیامرز نظامی بود، از اون آدم‌‌های مهربونِ کم حرف ولی جدی که کمتر کسی لبخند یا حتی اخمش رو دیده بود.
اون موقع‌ها ،حدود‌های سال تولد خودت یا حتی قبل‌تر، دانشگاه قبول شدن مثل الان نبود، کمتر کسی دانشگاه‌ قبول می‌شد تازه اونم سراسری!
خواهرم که قبول شد رفتیم پیش بابا و گفتیم "بابا زینب دانشگاه قبول شده"‌، یه نگاه به خواهرم کرد و گفت "چی قبول شدی بابا؟" زینب سرش پایین بود، انگاری خجالت می‌کشید به بابا نگاه کنه ، آروم گفت "پزشک
دوست دارم برای تعطیلات برم شمال پیش عمه هام.ولی بابا میگه تنهایی نه.و سرسختانه مقاومت میکنه.
دیروز به بابا گفتم تو همیشه زنده نیستی
بهترین نوع تربیت اینه که بعد از مرگتم من همونی باشم که تو میخوایی
نه اینکه احساس کنم تازه از قفس رها شدم و وقت شروع هرکاریه.
امیدوارم این کارساز باشه و متوجه باشه همیشه به عملکرد من مسلط نیست و با این روش باعث میشه بعدها کاری کنم که حتی در شأن خودمم نباشه.
هر روز بزرگتر میشی و باهوش تر و شیرین تر،وقتی شیشه شیر خشک رو از دور میبینی سریع میشناسی و ذوق میکنی،وقتیم میخوابی باید دستت رو صورتت باشه خیلی باحاله دقیقا مثل آقاجون بهرام میخوابی،جدیدا شبا بد خواب شدی و من با هزار کلک با کمک بابا تو رو خواب میکنیم بنده ی خدا بابا شبا بخاطر تو یک و دو میخوابه شش صبح هم بیدار میشه گاهی وقتم مثل امروز صبح خواب میمونه بیمرم براش بابات مهربون ترین بابای دنیاست،این روزا من یه کم تند خو تر شدم و اون صبورانه با من
چهارشنبه 8/12/1397
امروز خیلی پی پی میکردی و همشم حالت اسهالی بود،من و بابا خیلی نگران شدیم،دکتر خودت رفته فرانسه نمیدونیم کی میاد،هرچی دکترم این نزدیکیا پیدا میکنیم خوب و قابل اعتماد نیستن،بابا از اینترنت یه دکتر خوب و باب میل پیدا کرد زنگ زدیم برای شنبه نوبت گرفتیم
این روزا بزرگتر و خوشمزه تر میشی،غلت میزنی دمر میشی،میخندی بلند بلند،من و بابا هم دلمون غش میره برات و یه عالمه بوست میکنیم،ولی هرچی بزرگتر میشی به شیر مادر روی خوشی نشون نمید
امروز آخرای زنگ آخر از دفتر گفتن با وسایلم برم پایین،دفتر مدیر.
بابا هم تو دفتر بود. مدیر خیلی گرم استقبال کرد و گفت بشینم.یه کم حال واحوال کرد و تبریک عید و از اینجور حرفا.
 بعد رفت سر اصل مطلب.گفت یکی از دفترامو بدم بهشوقتی دادم دیدم بابا اصلا نگاش نمی کنه، انگار عصبی بود ولی هیچی نگفت.مدیر دفتر مو ورق زد بعدم شروع کرد از تمیزی و خوش خطیم و نظم و ترتیبش تعریف کردم -_-
وقتی دفترمو پس داد شروع کرد سخنرانی.که این سو تفاهما پیش میاد و یه کمم کا
یاهو
پیدا کردن ریشه های روانی چیزی که وجودم رو درگیر کرده دستاورد بزرگی به حساب میاد. تازه دارم پی به علت بعضی حالاتم مثل بغض موقع دیدن بعضی آدمها یا از دست رفتن بعضی آدمها می برم. شنیدن واژه "بابا" لحن بابا خطا کردن آقاجون و برام تداعی میکنه. حتی الان که می نویسمش با اشک و درد همراهه.
باید درباره "زمان" بیشتر بفهمم. زمان. سرمدیت.
از معدود دفعه هایی که ارزوهام براورده شد پاییز دوران دانشجویی  تو آذر ماه بود.پاییز مازندران عشق بازی خدا با زمین واقعا لذت بخشه واقعاشمال خونه بودیم با بچه ها نشسته بودیم فرار از زندان میدیدیم کانتر بازی میکردیم و . قرار بود فردا صبحش بریم ترمینال آمل که بیایم تهران (محمود آباد ترمینالش ماشین برای تهران نداره ساعت 8)تعطیلات پایان ترم و فورجه این داستانها هوا بارونی بود اونشب بارونی می امد ک نپرس محمد یادشه غروبش رفتیم تو ایستگاه تاکسی ت
متن آهنگ عمو عباس از سید مجید بنی فاطمه
عمو عباس بی تو!…! قلب حرم می گیره
عمو عباس بی تو بابا تنها می میره
عمو عباس علمت !…! کو عموی خوبم
عمو عباس تو نرو تا که پا نکوبم
عمو عباس بی !…! تو قلب حرم می گیره
عمو عباس بی تو بابا تنها می میره
عمو عباس بی تو !…! هر لحظه دل می لرزه
بی تو هرشب هوای خیمه ها چه سرده
دانلود مداحی عمو عباس از مجید بنی فاطمه
عمو عباس بی تو!…! قلب حرم می گیره
عمو عباس بی تو بابا تنها می میره
عمو عباس علمت !…! کو عموی خوبم
عمو عباس تو
جمعه98/1/2
امروز به اتفاق بابا و خاله ها و زندایی و عزیز رفتیم خونه اقا برای عرض تسلیت،اونجا خیلی شلوغ بود و همه ذوق تو رو داشتن،تو برای اولین بار گفتی مامان اونم تو سن پنج ماه و یازده روز،تو بغل خاله ایدا،خیلی ذوق کردیم من و بابا و خاله ها دنیا رو به من دادن از شادی ریش ریش شدم،دنیام فدای تووووو
مخصوصا تو گریه میگفتی ما ما ما،البته وقتی مسافرت نبودیم میگفتی ولی من باور نداشتم که حرف اومدی تا اینکه بقیه تاییدش کردن
خدایا شکرت
امروز ساعت۹ رسیدم مدرسه.توضیح دادم علت دیر اومدنمو.بچه ها امتحان زیست رو کنسل کردن.ساعت۱۳:۳۰ رسیدم خونه لباسمو عوض کردم.و بدون اینکه ناهار بخورم رفتم بیمارستان. مامان برگشت خونه و من موندم پیش بابا.تا۶ عصر موندم حال بابا خیلی بد بود.داداش به جای من اومد بالا سری.وقتی با اون حال بابا برگشتم خونه رفتم تو اتاق نشستم.فکرم مشغول بود.مادر خانوم وحید زنگ زده بود و می‌گفت میان تهران.داشت با مامان حرف می زد و میگفت از دینا بپرس مانتو های خوب اون طرفه
توی ماشین ک نشسته بودیم سفت حرف میزدم. میدونستم دارم چی کار میکنم. دستام یخ کرده بود و قلبم تند میزد. اونجا ک رسیدم دیگ نمیتونستم تحمل کنم. کل بدنم یخ کرده بود و داشتم لرز میکردم. کلی فکر پاچیده بود توی مغزم و فلج شده بودم. یکم بیرون نشستم و نفس کشیدم. فکر های مختلف میزد تو کله ام و نمیتونستم خودمو خفه کنم.اروم اروم بدنم داشت گرم میشد و بینیم داشت اتیش میگرفت! اونجا دنبال ی عادم اشنا گشتم ک بشه باهاش حرف زد و جوابمو با صوت های مختلف بی معنی نده و
g
رسیدم به عصر انقلاب-رسیدم به اینده ------دو  نوغ رابطه جنسی وجود دارد:ی------گفتن دوست دارم همین و بسنرو چون دوست دارم-------حامد و نوید خدای چشمای من است-----خدا شیرعلی وشیرحسین هستندپدر ومادرم امریکایی هستندانقلاب ما انفجار نور بود-----حامد شعور است-امیرحسین وجدان است------حرف هام را با خودم میزنم-----لا اله الا الله=باباالله اکبر=مامانسبحان الله=محمدالحمد الله رب العالمین=مامان جون----کلید حل تمام مشکلات رفاقت استکلید حل تمام مشکلات رقابت است--
هوکشف قلبی میرزا فتحعلی (شمس الدین) بن میرزا بابا ذهبی (راز) شیرازیشبی از شب ها در کشف قلبی خود می دیدم که قلب مشغول به ذکر  الهی است و پیکر معنوی فقیر در طیران است تا آنکه رسیدم در عمارتی ؛ دیدم یکی از افراد نشسته در کمال توجه و ابدا شاعر در آن عالم نیست. پیشتر رفته دیدم حضرت امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف را که نشسته و جمعی از اصحاب آن بزرگوار در عقب ایشان صف کشیده و نشسته اند و مشغول به توجه می باشند و حقیقت انسانی متجلی است. در آن مکان به
جمعه بود،بی هوا رفته بودم قبرستان.
مثل همیشه نسیمی آرامش بخش را روی صورتم حس می کردم
به رسم همیشه مکث کردم،چشمهایم را بستم و با صدایی که خودم بشنوم گفتم سلام زنده های بیدار،از آن دنیا چه خبر؟
و بعد آرام آرام در میان قبرها قدم ن میرفتم
همیشه خودم را میهمانی تصور می کنم که میزبان مشتاق دیدارش استپس به سراغ خیلی ها میروم،و برای بعضی ها از دور دست تکان میدهم و فاتحه می‌فرستم.
همیشه طوری می بینمشان که گویی روی سنگهای قبرشان منتظرم نشسته ان
یا حسین.
امشب بعد از مدت ها، پیام دادم به الف طا. سوال داشتم ازش. درباره حرف اون شبکه اجتماعی. که هیستوری ش می مونه یا نه. بعد انقددددد بعدش یهو انرژیم اومد پایین. که نگم اصلا. آدم می فهمه چقدر ضعیفه. البته اون خودشم متوجه شده بود و یه چیزاییو انتقال داد. اینکه گفت یاد قبلنا افتاده و . .
برگشتنی، سوار ماشین شدم، اومدم خونه، هی سعی می کردم انرژی داشته باشم ولی خب واقعا نبود و کاملا حس می و بابا.
مخصوصا بابا.
بعد هی فحش می داد. به خاطر سر
إإإممم .مامان و بابا رفتن مراسم عمه ی بابا.قرار شد شب برگردن اما به اصرار فامیلا ظاهرا موندن برای شام. من شاااام درست کرده بودم ولیزنگ زدم بابا گفت"شما شام بخورین ما هم بعد شام راه میوفتیم"سفره رو گردو پهن کرد,لوبیا پلوی خودم پز رو کشیدم با زیتون و ماست و دوغ!این دوغ و ترشیجات تو بازه ی کنکور معضلیه برای من!ولی خب چشم مامانو دور دیدم که برم سراغ ترشی کلم قرمزا ولی یافت نشدندی!چسبییییید ولیا.مخصوصا با ته دیگ سییییب زمینی که اصن خودش باید به ع
امروز خیلی حالم خوب بود و البته هنوزم هست، حس اذیت کردن مردم درونم گل کرده بود و تصمیم گرفتم که با خط جدیدم به دختر داییم ( مریم ) پیام بدم ، این متن پیام ها ما هس:
من: سلام مری چطوری؟
مریم: سلام ببخشید شما؟
من: منم دیگه!
مریم: میدونم تویی، خب کی هستی؟ اسمت چیه؟!!
من: بابا منم دیگه ، حسن!
مریم: حسن کیه؟ اشتباه گرفتی آقا
من: مگه تو مریم نیستی دختر فلانی!
مریم: آره ولی تو اشتباه گرفتی
من: عجب روزگاری شده ها منو نمیشناسی؟
مریم: برو گمشو، یه ساعته منو درگیر
رفتم فروشگاه مورد علاقه که ساعت مورد علاقمو بخرم!پامو گذاشتم تو که دیدم یه سوسک اونم چه سایز وحشتناکی!!!!داره خرامان خرامان میره گوشه میز فروشنده!و من قدم بعدی رو به بیرون گذاشتم!خب بابا می ترسیدم برم داخل و اون بياد بیرون و من جیغ بکشم و بزنم بیرون و از دید عُموم برای بنده خدا فروشنده بد شه:|راستش از جایی ترسیدم که دیگم ندیدمش!سوسکه رو میگم،وقتی دیدم هیچ خبری ازش نیست دیگه نتونستم برم داخل!هرآن منتظر بودم از یه قسمتی بياد بیرون و من نمی تونستم
دیشب مامان و بابا حرفشان شده بود
حالا نه اینکه اصلش همین دیشب باشد ها 
عمیق تر است
و هنوز ننشسته اند با هم حلش کنند
بابا با دلخوری رفت بیرون وقتی من خانه نبودم
بعدتر زنگ زد که نمیخواید به ما یه کافه بدید؟
بلند شید بیاید تجریش!
رفتیم.
قدم زدیم تا باغ فردوس که مثلا شامی چیزی بخوریم.
خوردیم.
بیرون که آمدیم سد معبر ریخته بود و داشت دست فروش ها را، دست بند و عروسک و عکس فروش ها را جمع میکرد
و ما سر تکان دادیم و گذشتیم.
از صدای داد و بیدادشان گذشتیم.
از
مامان بابام هی صدام می زدن می گفتن بیا غذا روزه بودی فقط نون پنیر خوردی و این حرفا.تبم نمی گرفت خب!سر سفره بابا گفت:عرفانه روزه بودی؟ گفتم آره. لپمو بوس کرد حنانه ی حسود گفت:باباااااااااا خیلی. زشتی! بابامم اونو بوس کرد ولی اگه من بودم یه زشتی نشونش می دادم که چنتا زشت از کنارش در بياددختره ی بیشدب-___-
باغ مادربزرگه
سه
شب از پنج شبِ در سفر بودن بابا،
یکهو از خوب پریده و گفته خواب بابارو دیدم. یک شب در خواب صدایش زده بود که قرصت
را نخوردی. یک شب برای نماز صبح بیدارش کرده بود و همان شبی که فشار خونش به ۷
رسیده بود، در خواب پدر را نگران دیده بود. شما اسمش را بگذارید رویای صادقه، اما من
می‌گویم زنی که هر بار همسرش از سفر برمی‌گردد قاطعانه می‌گوید دیگه نمی‌ذارم بری
و باز خودش تمام محتویات چمدان سفر بعدی را می‌چیند و در جواب خب مامان نذار بابا
بر
دانلود مداحی جواد مقدم لالا لالا گل بابا دیگه سقا نمیتونه آب بیاره
امام حسین علیه السلام میفرماید: من كشته اشكم هر مومنى مرا یاد كند اشكش روان شود .
 
برای دانلود کلیک کنید
 
متن شعر مداحی
لالا لالا گل بابا دیگه سقا نمیتونه آب بیارهلالا لالا گل پرپر بخواب اصغر مادرت که شیر ندارهلالا لالا گل یاسم در هراسم حرمله تورو نبینهقاتل تو پر ز کینه در کمینه تا که یاسمو بچینهبارون میباره از چشمام جون نداره پاهام موندم تنهالرزه افتاده بر اعضام جون ن
رفته بود توی حیاط ،داشت سیگار میکشید ، از خودم پرسیده بودم چطور یک بیمار دیابتی که هزاران داروی مربوط به دیابت و دیگر بیماری ها را مصرف میکند  سیگار میکشد ، قهوه ام دم کشید ، ماگ را دستم گرفتم و نزدیک ترین جا را برای نشستن انتخاب کردم ، از حیاط برگشت ، موقع نشستنش رو کرد به عروسش و گفت : بابا برایم صبحانه بیار  ، عروس لبخندی زد و گفت بابا صبحانه چیه ؟! حالا عصره . پسرش رو کرد به ما گفت : بعد از مرگ مادرم فراموشی گرفته و گاهی این چنین فراموشی اش برو
سخت ترین روز عمرم بود امروز، با اینکه همه می‌گن طبیعیه اما ناراحت بودن ت انگار غمگین ترین و سنگین‌ترین بار روی دلم.
الان و امشب مامانت مجبور شدیم از هم جداشیم
تو و مامان موندید بیمارستان پیش هم، منم تا ۱۰ موندم پیشتون ولی بعدش مجبورم کردند برم از پیشتون
با مامان بزرگت که صحبت می‌کردم تا حرف تو می‌شد بغضم می‌گرفت و آخرشم شکست و برای اولین بار بعد از بزرگ شدن گریه کردم جلوش .
زود خوب شو بابا که می‌خوایم کلی خاطره و داستان خوب با هم بسازیم.
دانلود آهنگ جدید علی بابا کد
دانلود آهنگ علی بابا به نام کد کیفیت ۱۲۸ و ۳۲۰ ، با لینک مستقیم ، همراه با پخش آنلاین و متن آهنگ
دانلود آهنگ فوق العاده کد با صدای علی بابا از جوان ریمیکس
Download New Music Ali Baba – Code

جدیدترین ساخته علی بابا را می توانید بزودی از جوان ریمیکس دانلود نمایید.
این اثر کد نام دارد که در سبک دیسلاو می باشد.
امیدوارم اثر از کیفیت بالایی برخوردار باشد.
با آرزوی بهترین ها برای علی بابا عزیز.
متن آهنگ کد از علی بابا
علی بابا کد
دانلو
بالاخره تصمیممو گرفتم. ۹۰ تومن دیگه جای دوستم ریختم و یه بن کتاب دیگه گرفتم (به جای خرید اون کیفی که دوسش داشتم)
شاید بعدا کیفه رو خریدم
اما در حال حاضر ته حساب روزمرم ۱۶۵۰۰ تومن باقی مونده :)
اینقدر خوشحال!
خب خدا روزی رسونه
این ماه همه لوازم بهداشتیم با هم تموم شدن
از کرم پودر و مرطوب کننده و تافت و پاک کننده آرایش چشم که تقریبا دوبرابر شده قیمتش و ضد آفتاب که هنوز نخریدم
تا ۲۰۰ تومن کادوی عروسی که البته ۱۵۰ تومنشو مامان بابا بهم برگردوندن
خلا
هوا گرم شده و این مدیر ساختمون نادون هنوز شوفاژهای مرکزی رو خاموش نکرده. نه به اون موقع که به اون یکی مدیره التماس میکردیم که بابا روشن کن اینا رو مردیم از سرما نه به الان که باید به اون یکی التماس کنیم که بابا خاموش کن پختیم:/
امروز بازم دیر بیدار شدم. دیشب با دوستم رفتیم کافه. من اب انار و البالو خوردم و وسط شب معده ام داشت از سوختن رسما پاره میشد!!:)) تا صبح هم خوابای دری وری دیدم. خواب دیدم نمره یه درسم ۳ شده و معلمه پیش مامانم شکایتمو میکرد. از
در حد تماس و پیام کوتاه میرم سراغش!
اقا اینجوری بگم برات که سه روزه شارژ نکردمش و شصت درصد شارژ داره !
انقدر دوری و دوستی ایم . نه ببخشید دوری و قهری!
.
.
.
کاش یکی بياد و این حرفای تو ذهنم رو تایپ کنه :)
کاش یکی بياد و این حرفای تو ذهنم رو تایپ کنه :)
کاش یکی بياد و این حرفای تو ذهنم رو تایپ کنه :)
کاش یکی بياد و این حرفای تو ذهنم رو تایپ کنه :)
کاش یکی بياد و این حرفای تو ذهنم رو تایپ کنه :)
کاش یکی بياد و این حرفای تو ذهنم رو تایپ کنه :)
کاش یکی بياد و این ح
یادم نیست نقاشی می کشیدم، نمایش حسنی ِ مهدکودکم را تمرین می کردم یا کارتون تماشا می کردم، اما خوب یادم هست که مادرم نماز می خواند. وقتی تلفن زنگ خورد، پدرم به سمت تلفن رفت. مادرم بعد از نمازش، با همان چادر سفیدش رو به روی پدرم هاج و واج مانده بود. من و مادرم هر دو منتظر شنیدن خبری از پدرم بودیم. پدرم گفت: " حال حاج آقا خوب نیست. " چادر سفید از سر ِ مادرم افتاد، این بار من بودم که هاج و واج به صدای گریه هایش گوش می کردم. از خانه ی خودمان تا خانه ی آن ه
چند روز پیش با، باباجون رفتم رانندگی
اونم تو دل طبیعت من عاشق رانندگی
و عاشق طبیعت به به چه شود
عجیب حال دل آدم خوب میشهه
حال دلم عالی بود ،، درختای بلندی
که دو طرف جاده بودن ،،،زیبایی خاصی
رو به جاده میبخشیدن ❤
داشتم حرکت با دنده عقب رو تمرین
میکردم یه ماشین مدل بالا اومد
بابا گفت حواست باشه نزنی به این
بدبخت میشیم مدل بالاعه ماشینش
به بابا گفتم بابا فعلا هیچی نگو بذار تو
سکوت رانندگی کنم یه سوال ازش پرسیدم
جواب نداد میگم بابا چرا جواب نمید
بابا وقتی دید دوباره موهامو کوتاه کردم.
وقتی فهمید خوب نیستم.
وقتی دید بار ها و بار ها براش پست رو فوروارد کردم و فرستادم.
گفت:ماجده. میگما من فردا وقت دکتر دارم.نمیدونم تا کی طول میکشه.نمیدونم میتونیم بریم یا نه.
بغضمو قورت دادم و گفتم:دیگه مهم نیست بابا.
بعد دوباره اومدم تو اتاق و قیچی گرفتم دستم و بیشتر زدمزدم و گریه کردم.چون حالم بهم میخوره از این اخلاقم.از همه اخلاقای مزخرفم.از خودم.
پی نوشت:کاش میتونستم.کاش میتونستم تیغ برد
به بابا گفته بودم آخر هفته همش باید با هم باشیم،کلشو. حتی نمی تونستم فکرشو بکنم که یه لحظه ام تنها بمونم.قبول کرد.
دیروز همش با هم بودیم ،رفتیم دوچرخه سواری که خیلی خوب بود، خیلی وقت بود نرفته بودیم.بعد از ناهارم رفتیم سینما شبم خونه بابا جون اینا بودیم. 
ولی چه مهمونی بود مثلا، منو بابا تو نقش بودیم چون قبلش بدجور دعوامون شد.
خودشم نباشه یه نماینده گذاشته که بین منو بابام دعوا بندازه.تو سینما که بودیم خاله چند بار زنگ زد.رد کردم.بابا هم نفهمی
توی بحبوحه ی بسته بندی های سیل زده ها ایم. خانه مان شبیه خانه ی خود سیل زده ها شده انقدر که به هم ریخته است. صبحی سر صبحانه مادر گفت از شدت آشفتگی خانه نتوانسته بخوابد . 
گفتم مادر ِ من توی هال به هم ریخته است، اتاق که مشکلی نداره و سر در نمیارم چرا راحت نمی‌خوابی؟ 
نمی‌دانستم عصبی می‌شود. گفت دست تو و بابات باشه که می‌ذارید فعلا همین طور بمونه، عین خیالتونم نیست که خونه و زندگی رو هواست.
شش صبح بود. نمی‌خواستم اذیتش کنم، ولی کرده بودم. 
گفت
دانلود آهنگ جدید حیک حیک حیک بابا حیک الف رحمه علی بیک از مهدی یراحی


دانلود آهنگ جدید مهدی یراحی بنام حیک از ترنج موزیک
Download  Music Mehdi Yarrahi – Hayyak
برای دانلود آهنگ حیک حیک حیک بابا حیک الف رحمه علی بیک به ادامه مطلب بروید …
متن آهنگ جدید مهدی یراحی بنام حیک :
میحانه میحانه میحانه میحانه
غابت شمسنا الحلو ما جانا غابت شمسنا الحلو ما جانا
آفتاب ما غروب کرد و زیبا روی ما نیومد
حیک حیک حیک بابا حیک الف رحمه علی بیک هذول العذبونی هذول المرمرون
دیروز که برگشتم خانه، مامان و بابا حرف از خورش کرفسی که قرار است برای ناهار ظهر جمعه پخته شود زدند. مراتب اعتراضم را با چند فقره عق و ورم لپ و دلپیچه به گوش هیئت ژوری رساندم. گفتم که من کرفس خور نبوده‌ام، نیستم و نخواهمم شد. با صدای آهسته‌ هم گفتم سگ کرفس می‌خوره؟ بابام که عاشق تمام کرفس‌های دنیا است. و همیشه یکجوری رفتار می‌کند که انگار ما کرفسیم و آن‌ درازهای سبز مجعد بچه‌هاش گفت اصلا تو کی هستی که میگی ما چی بخوریم؟ مهمون خر صاب خونه است!

آخرین جستجو ها

کتابخانه عمومی شهیدان عباس زاده آمل بچه مارکت بوم موزیک زعفران ایران طبیب دانلود آهنگ جدید میم هوم مُجمَل