نتایج جستجو برای عبارت :

يکمي آرومتر

دانلود آهنگ جدید امیر تتلو بنام میگم خانوم یکمی آرومتر درصورت دانلود این موزیک یا اطلاع از پخش این آهنگ فقط عضو کانال تلگرامی سایت شوید(جهت ورود به کانال روی لینک زیر کلیک کنید)https://telegram.me/Bia2loxیا ایدی Bia2loox@ را در جستجوگر تلگرام خود سرچ کنیدیا از طریق پیج اینستاگرامی با مدیر ارتباط برقرار کنیدhttps://www.instagram.com/Bia2loxدانلود آهنگ جدید امیر تتلو بنام میگم خانوم یکمی آرومتر 
بیاتولوکس
یاهو
نگاه کن که غم درون دیده ام 
چه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
*
به راه پر ستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام

آرومتر شدم.سبک تر.
باز مسیر زندگیم و تغییر خواهم داد؟ یه بهتر تغییر خواهد کرد؟(سهم ناخوداگاه خیلی بیشتر از خوداگاه ه!)
+حس میکنم خیلی به یه اتفاقی نزدیکم.خودمو توی رویای اتفاق افتادنش تصور میکنم.اما میترسم.تو زندگیم هربار حس کردم شاید بشه نشده.الان بیشتر از همیشه ترس نشدنش توی وجودمه.
+یه چیزایی رو حس کردم.و حالا گیج تر از گیجم.نمیدونم چی قراره بشه.
+شبا زیاد کابوس میبینم.صبحا با حال بد بیدار میشم و به حدی خستم و چشمام به حدی درد میکنه که باید کلی بازم بخوابم تا جبران شه.دلیل این حجم از کابوس که یهویی به خوابهای هرروزم اضافه شدنو نمیفهمم.
+آرومتر از همیشه شدم
آخر هفته پیش برگشتم خونه.تصمیم نداشتم بیام اما دیگه مامانم به زور گفت باید برگردم خونه.حالا باز باید وسایلمو جمع کنم برای رفتن به شهر دانشجویی.روزای آخر موندنم از بدترین روزاس.مامانم شدیدا حساس میشه و همش نصیحت میکنه‍♀️یه سری مسائلو که هر بار کلی براش صحبت میکنم و قانعش میکنم که نگران نباشه دوباره پیش می کشه و انگار نه انگار چند روز قبلش کلی باهاش صحبت کرده بودم!دیگه تصمیم گرفتم خیلی از حرفا رو اصلا بهش نزنم چون میدونم استرس بیخودی میگیره
 دیده شده یک نفری ؛  که هنوز رزیدنت نشده روی پروفایل اینستاش زده رزیذدنت فلان رشته.سوال داشتید در دایرکت بپرسید :)) عزیزم بذا یک ماه بری لااقل بعدا :)) مث اینه که بزنم رزیدنت سرجری to be!  مریض داشتین بیارین تا عمل کنم :| عی خدااااا این شادیا رو از ما نگیر :)) 
خدایا یکمی م روی ما تمرکز کن.مچکریم :)) 
عیدمون مبارک :) 
سلام
دیروز قرار بود تو کلاس یه مبحثی به اسم "حجاب" مطرح بشه. استاد یک متنی داده بود که چند تا شبهه وارد کرده بود و یه تعداد سوال! در نتیجه مباحث باید حول همون مطلب میبود.
جلسه ی قبلش استاد یه دور از روش  خوند و یه توضیح کلی داد. از همون لحظه حرص خوردن های من شروع شد! استدلال هاش خیلی مسخره بود!
خدا نکنه من رو یه موضوعی این مدلی درگیر کنه کلا از خواب و خوراک می افتم انقدی که تو خواب هم دارم در موردش بحث می کنم، حالا دیگه انگلیسی هم باشه نور علی ن
نه که فکر کنین من گهی شدم. نه.
منظورم اینه که بر خلاف نظر معلمه، اون دختر به هیچ کدوم از آرزوهاش نرسید چون همیشه دوست داشت که بره خارج و زن انریکه ایگل بشه و نتونست که بشه.
من هم همیشه فانتزیم بود که تا میتونم هر روز خودم رو بیشتر و بهتر بشناسم
و به درد بقیه بخورم
و آدم مهربونی باشم
و سعی کنم یکمی سفر کنم و چیز و میز یاد بگیرم
و بایوفیزیکال کمیستری بخونم.
و چند تا کار دیگه
که بشون رسیدم یا دارم میرسم.
وگرنه منم همچین تحفه نشدم.
عید زیادی زود داره میگذره!واقعا هیچ کار خاصی نکردم!کلی برنامه داشتم و طبق معمول به نود درصدشون نرسیدمروزای اول اومدنم خیلی بحث داشتم با مامانم اما این چند روز یکم آرامش برقرار بود.عید دیدنی هم فقط یه بار رفتیم خونه عمم و یه بار اونا اومدن خونمون همین!فردا هم عازمیم شهر دانشجویی چون پس فردا عروسی دختر داییمه و اونجاست.دیگه برنمیگردم همونجا میمونم.دلم یه تنهایی چند روزه میخواد اما متاسفانه خوابگاها ١٦ ام باز میشن☹️
پارسال رو هم دوست داشتم ه
یه چیزی توی وجودم بهم میگه که میتونم! هرچقدر که غیر ممکن هم به نظر برسه من میتونم! حتی وقت هایی که ناامیدم هم زیرحرفش نمیزنه فقط غمگین میشه که شاید دیرتر بتونم به خواسته ام برسم! من پول نمیخوام! من حال خوب میخوام! به جا آوردن حق این کالبد رو میخوام! میخوام خیالم راحت باشه که رسالت روحی که در من دمیده شده رو اونطور که باید به جا آوردم بدون کم و بدون کاست! 
+یکمی هم قلمبه سلمبه گفتم :)))
سلام  
طاعاتتون قبول 
ماه رمضون ما که همش شده آشپزی 
افطار سحر افطار سحر و دوباره افطار سحر
موارد پیشنهادیتون رو بگید من واقعا کم آوردم
.
+کاش اون موقعی که لپ تاپ ارزون تر بود یکی میخریدم ‍♀️
+امشب دلم خواسته ساکن قم یا مشهد باشم
+دلمم خواسته یه سفر برم حج ولی یکمی بذارم رو پولش میتونم خونه بخرم
+هر بار میام اینجا یه حس نفرت فوق العاده ای تو دلم هست که دوست دارم یه جاهایی از زندگیمو در حالی که شدیدا دندونامو به هم میفشارم (!) با میخ طویله خط خط
امروز دوشنبه است. صبح ساعت ۸ با صدای محمد از خواب بیدار شدم. داشت اماده می‌شد که بره سر کار و معمولا صبح‌ها من رو بیدار میکنه. نمی‌دونم دقیقا چرا اما انگار دوست داره که من بیرون رفتنش از خونه رو ببینم. باهاش حال و احوال صبحگاهی کردم و بهش گفتم که یک نیم‌ساعتی می‌خوابم و بیدار می‌شم. وقتی چشمام رو باز کردم، محمد رفته بود و ساعت دقیقا ۸:۳۰ بود. بدنم خیلی معتهدانه من رو درست نیم ساعت بعد از اولین باری که چشمام رو باز کرده بودم از خواب بیدار کرد.
این مدت که فقط یه ناظر منفعل بودم مثل خدا، فهمیدم زیادی قرن بیست یکمی هستی. قرنی که توش کارای بشر خیلی قابل درک نیست. بنظر خیلی وقته دنبال یه شادی میگردی: یه شادی بی انتها، پُر از احوالات تکراری، پرُ از عکسهای سلفی با ژست های نمایشی، پُر از بقیه، پُر از قمارای دو سر باخت. میدونی بنظرم وارد بازی قرن شدی. باید یه فکری کرد.
این مدت که فقط یه ناظر منفعل بودم مثل خدا، فهمیدم زیادی قرن بیست یکمی هستی. قرنی که توش کارای بشر خیلی قابل درک نیست. بنظر خیلی وقته دنبال یه شادی میگردی: یه شادی بی انتها، پُر از احوالات تکراری، پرُ از عکسهای سلفی با ژست های نمایشی، پُر از بقیه، پُر از قمارای دو سر باخت. میدونی بنظرم وارد بازی قرن شدی. باید یه فکری کرد.
این مدت که فقط یه ناظر منفعل بودم مثل خدا، فهمیدم زیادی قرن بیست یکمی هستی. قرنی که توش کارای بشر خیلی قابل درک نیست. بنظر خیلی وقته دنبال یه شادی میگردی: یه شادی بی انتها، پُر از احوالات تکراری، پرُ از عکسهای سلفی با ژست های نمایشی، پُر از بقیه، پُر از قمارای دو سر باخت. میدونی بنظرم وارد بازی قرن شدی. باید یه فکری کرد.

+ تو آمار ابتدایی تحقیقم پسرا افسرده تر بودن.
این مدت که فقط یه ناظر منفعل بودم مثل خدا، فهمیدم زیادی قرن بیست یکمی هستی. قرنی که توش کارای بشر خیلی قابل درک نیست. بنظر خیلی وقته دنبال یه شادی میگردی: یه شادی بی انتها، پُر از احوالات تکراری، پرُ از عکسهای سلفی با ژست های نمایشی، پُر از بقیه، پُر از قمارای دو سر باخت. میدونی بنظرم وارد بازی قرن شدی. باید یه فکری کرد.

+ تو آمار ابتدایی تحقیقم پسرا افسرده تر بودن.
بسم الله الرحمن الرحیم 
قربة الی الله 
تعریف کرد که:
صدای درگیری از همه جای شهرک شنیده می شد.فشار دشمن بیشتر و بیشتر شده بود. نمی شد از خیابونها رد شد.خونه ها رو دیوار به دیوار و سقف به سقف به عقب برمیگشتم.
مهدی هم با من بود. مثل همیشه کلاه خود به سر و جلیقه به تن.عقب تر از ما هم عمار داشت میومد.اولین نفری که به معرکه وارد می شد و آخرین نفری که از اون خارج می شد.از سقف آخرین خونه با مهدی پریدیم و پایین و نفس راحتی کشیدم. انگار که همه چیز آرومتر و امن
سلام
از چی بگم براتون؟!
اومدم صحبت کردم و رفتم 
تا الانم برنگشتم و موندم شهرمون شاید یکمی دیگه راه بیافتم
از کجا تعریف کنم ؟
تو راه یکمی خوابیدم و بعدش که بیدار شدن یا خودم حرف زدم
سوال پرسیدم و دنبال جواب گشتم
بالاخره رسیدن و بعد خوش و بش این چیزا به خانواده ام گفتم
چیز خاصی نگفتن
گفتن مثل همیشه تصمیم رو خودت میگیری
اما
یه چیزایی رو بهم یادآوری کردن 
در خانواده و خاندان ما اینطوریه 
من هر چقدر بخوام و تواناییش رو داشته  باشن 
میتونم هزینه کن
    برای تهیه ی یک عَنفلوئنسر اینستاگرامی کافیه یکمی "لطفا قضاوت نکنید" و "چتر رنگی" و "جوراب تا به تا" و "عکس پرشی در هوا" و "لباس رنگی پنگی"و "نوتلا" و "صبحانه خوری در تخت خواب" و "شازده کوچولو" و "قایقت جا دارد" و " عشقمون پایدار" و "حقوق ن" و "فروغ" و "کافه" و "فال قهوه" و "برج ایفل" و " Pet: که میتواند همسر و یا فرزند و یا واقعا یک حیوان خانگی باشد که در کنار ژست های تخیلی صاحب پیج عین حیوان دست آموز با نگاه کردن به دوربین لبخند میزند" رو باهم قاطی می کنی
یه دوستی دارم سال کنکور یه ازدواج کرد که بیشتر به تشویق خانواده ش بود و خب سال بعدش هم جدا شد. نه تو حرفاش، نه تو شبکه های اجتماعیش، نه پیامرسان هاش نه چشم هاش خبری از عشق نبود. 
امسال دوباره ازدواج کرد. هم قبل از ازدواج خودم کلی درباره اینکه "باید دوست داشته باشی طرفت رو" نصیحتم کرد، هم قبل ازدواج خودش یکمی ازم سوال پرسید.
و خب حالا من دوست داشتن رو میبینم از پشت چشماش میبینم، از بیو تلگرام و اینستاش و مطمئنم وقتی ببینمش در چشم هاش :)
زیاد اهل اب
یهو چشم باز کنم ببینم
تو خونه خودمون
با همون لباسی که واسش گرفتم
نشسته
داره منو نگاه میکنه
هیچی نمیگه
فقط نگام میکنه
صداش میزنم میگم پاشو بیا
با همون نگاهش
با همون لبخندش که دنیامو دیوونه کرده
میاد
آروم بغلش میکنم
پیشونیشو میبوسم
تو چشماش نگاه میکنم آروم میگم " خوبی همه کسم؟"
آرومتر از تموم دنیا میگه" با تو آره"
 دیگه کاری ندارم. همون لحظه بمیرم
 
خونه ی مامان ایناییم،اومدم تو اتاق که یکم چادر و در بیارم و راحت تر باشم تو اتاق و هم اینکه یکم کتاب بخونم.قشنگیش اینه که پست میزارم براش 
که هر پنج دقیقه-ده دقیقه میای اینجا و یکمی حرف میزنیم با هم و میری 
که دلت طاقت نمیاره دور باشی 
حتی اگر فاصلمون دو سه متر هم نباشه و 
حتی اگر فقط مانع بینمون یه دیوار باشه. 
چون مهربونی و با محبت و عاشق!
بله عاشقی و حق هم داری منم بودم عاشق خودم میشدم
برم بقیه ی کتابمو بخونم
تا درودی دیگر بدرود
| عاشقک بنت
دومیش در مورد مقیسه باشه و حیف از انرژی ای که صرف تایپ کردن یا به زبون آوردن اسمش میشهبه نظر من اون لیاقت هیچ ذره ای از بودن تو زندگی تو رو نداره، حتی لیاقت نداره تو زندگی من باشه چه برسه به شما. خیلی وقیح و پررو و عوضیهآدمی که براش مطلقن مهم نیست حرفی که میزنه درسته یا غلط و هر چی به ذهنش میرسه میگه، آدمی که کاری که خودش نمیکنه رو به بقیه میگه بکنن حتی فکر کردن بهش حالمو بد میکنهو میدونم اینقدر فضوله که حتی که ممکنه اینجا رو هم بخونهاز حرفت در
همه ی کتابای من کتابای پسرداییمن!! بعضی وقتا یهو به خودم میام میبینم دارم با پسر داییم کل کل میکنم :/ درحالیکه اون روحشم خبر نداره :دی بعضی وقتا به طرز بسیاااار خنده داری تستی رو که اون نشانه دار کرده رو من به راحتی میزنم اونموقع ها رد خور نداره من حتما باید قر بدم :))))چندوقت پیش از لا به لای کتاباش یه کاغذ پیدا کردم :)))) چرا اینقدر لذت بخشه تو احساسات کسی فضولی کردن آخه؟ ^_^ ظاهرا پسردایی بنده عاشق یه نفر میشه اونم به طرز فجیعی ایشونو قهوه ای میکنه
من از اینستا میترسم زیادی همه چیزو نشون میده! زیادی روئه زیادی موذیه! اوناییکه هی ما ازشون دوری میکنیم و به خودمون دروغ میگیم که بهشون فکر نمیکنیم که کنجکاو حالشون قدشون وزنشون خانوادشون جایگاه و شغل جدیدشون نیستیم رو پیشنهاد میده! من از اینکه یهویی عکسشو ببینم و بی حس بشم و فقط زل بزنم میترسم! من الان دقیقا وسط ترسمم! تو صفحه ی کناری با لباسای خاکی و کارگریش زل زل داره نگام میکنه! قلبم نمیتپه فقط انگار گودزیلا دیده باشم استرس گرفتم عصبانی ام
سلام بر دوستان عزیز.
سال نو همگی مبارک. نگاه کردم دیدم اخرین باری که نوشتم مهر ماه پارسال بود.
پسرم الان 9 ماه و خورده ایه و من از شنبه اومدم سر کار. الان چهارمین روزیه که من سر کارم.
باید اعتراف کنم از نظر من سخت ترین کار دنیا بچه داریه. یه شغل 24 ساعته بدون تعطیلی بدون استراحت بدون مزد بدون حتی ذره ای حس سپاسگزاری.
پسر من بچه خیلی شیطونیه. تو هر مرحله ای یه جور منو اذیت میکرد. تو نوزادیش شیر خوردن زیاد و شب بیداریهای خیلی زیاد برام واقعا عذاب آور
*امروز توی مسیر همه نوع آب و هوایی رو دیدم؛ آفتابی ، بارونی، ابری و حتی یکمی برف!*خیلی سرخوشانه اومدیم و چندجا توی راه ایستادیم. آخر هم دماوند و بومهن.*عمه اصرار داشت برم خونه شون. عمو ها هم. اما فقط دلم میخواست زودتر بیام خونه.فکر میکردم برسم خونه از خستگی بیهوش بشم اما در کمال تعجب، وسایل رو جابجا کردم، پرده ها رو نصب کردم، دسته یک سینی رو شکستم هههه و دو قسمت فصل هشت گات رو دیدم. (دستشون درد نکنه مخفف کردن اسمشو سخت بود نوشتنش)*اسم فیلمهای هندی
راه بیا باهام بیا اخماتو بزار کنار
وقتشه کنار بیای دیگه با این روزگار
راه بیافت باهام بیام مثل سایه پا به پام
من یه عمر آزگار تو نخ این جفت چشام
آروم جونمی تو مهربونمی
بخاطرم منو بخواه دل بده یکمی
تو شکل خنده می برگ برنده می
یه وقت نری یه جای دور عمریه تو پیشمی
من خوشم دلم خوشه به خوشی رو لبات
تنگ میشه دلم واست واسه حرف زدنات
آسمون ریسمون نباف که نیای و دیر کنی
من که راضیم همش تو منو اسیر کنی
(آروم جونمی تو مهربونمی
بخاطرم منو بخواه دل بده یه کمی
هوالرئوف الرحیم
دیشب فسقلک برای اولین بار مهمونی رفت. به غیر مهمونی خونه مامان بزرگش. 
رضوان توجه جماعت رو به سمت خودش جلب کرده بود. با اینکه سومین سال بود که می دیدنش ولی باز هم براشون جالب بود. 
همه اسمش رو می پرسیدن و جویا می شدن مامانش کیه. 
اولش جذاب بود. ولی بعد دیگه داشتم می ترسیدم. دیگه صدقه و لاحول ولا قوه الا بلله و کمی آرام تر شدم.
جمعشون رو دوست دارم.
اون خانمی که پارسال من رو به بازی"بچه ی کی بیشتر چیز میز بلده" می خواست بکشونه، هم بود.
بچه ها این اقاهه جدی بلاند واقعنی دوست داشتنیه :)
قربون اون چشمای آبیت برم :)
چقدر مهربونه!
امشب زنگ زده میگه تو پولات که تموم نشده؟ همه چی مرتبه؟ نگرانم هست.
بهش گفتم من حالم خوبه. از پس زندگیم برمیام. گفت نمیدونم من همیشه فایننشالی فکر میکنم یکمی نگرانم. تو خیلی خجالتی هستی نکنه پولت تموم شه. نمیخواستم ازت بپرسم ولی مجبورم.
به خودشم گفتم.
گفتم یعنی من میتونستم خوشبخت تر از این باشم؟! که یه پسر امزیکایی که هیچی از کالچر من نمیدونه اینقدر به فکر
دیشب ساعت ۳ خوابیدم و صب یه کم قبل از ۷ پاشدم
رفتم نون خریدم :)
۸ با میم باشگاه رفتیم تا بن کتاب بگیریم
عملا رفتن من بی مورد بود
اما خواستم هم یه هوایی به کلم بزنم
و هم دیگه اون بنده خدا تنها نره. چون کار من بود
خلاصه تا ۹ کارمون تموم شده بود
من از همون جا پیاده رفتم
کلی پیاده رفتم
عملا تا ساعت ۱۲ اینا پیاده روی کردم
باورم نمیشه سه ساعت راه رفتم امروز
کلی مغازه ها رو دیدم
لباس بلوز و دامن میخواستم که خیلی چیز به درد بخوری ندیدم
همون تک و توک هم اینق
جدن توی این عمر کوتاه به بیست نرسیده م، حداقل از سنی که یاد گرفتم حرف بزنم - و اینطور که از شواهد بر میاد خیلی هم زود بوده - یاد ندارم دلم میخواسته حرفی بزنم و نتونسته باشم. منظورم از لحاظ چیدن کلمه ها تو ذهن کنار هم و تبدیل کردنشون به صوته. تا یه سنی که کلن محدودیتی نداشتم. ابتدایی از مدرسه که میومدم انقدر حرف میزدم که مامانم ازم خواهش میکرد یکمی ساکت بشم. اما خب بعد یه سنی هم فقط جمله ها توی ذهنم مرتب می شدن، خیلی هاش به صوت تبدیل نمیشد، در بهتری
ظهر رفته بودم حمام. اومدم بیرون و دیدم مامانم نیست. فکر کردم خوابیده. رفتم سر جاش رو نگاه کردم و دیدم نیست. نور از لای پرده ی آشپزخونه روی زمین می تابید. من وایستاده بودم دم اتاق مامانم و تو اون لحظه نه چندان طولانی، حس میکردم تنها ترین آدم روی زمینم. از وقتی بچه بودم اگه مثلن از خواب پا میشدم و می دیدم کسی خونه نیست همینطور میشدم. شاید برای بقیه چیز عجیبی نباشه ولی برای منی که همیشه خونمون پر آدم بوده سخت بود. یه دفعه بچه بودم و صبح پاشدم دیدم کس
امروز حرف جالبی به فکرم نرسید که بزنم بخاطر همین برمیگردم به یه موضوع کلیشه ای.
یکی از مواردی که ما توی زندگی باهاش درگیر هستیم یا خواهیم شد و هرکدوم مجبوریم شکل ویژه ای از اون رو برای خودمون شکل بدیم فلسفه زندگیه. اینکه بتونیم یه توضیحی برای زندگیمون و چیزهایی که میبینیم داشته باشیم. اینکه چرا بوجود اومدیم، چرا این اتفاقات داره میفته و کلا پاسخ به سوالاتی از این قبیل در درون خودمون.
قبلا در مورد این صحبت کردم که انسان نیازمند معنا دادن به زن
نمی دانم چند بار دست به قلم بردم که بنویسم اما نشد
یک بار سر کلاس اندیشه استاد صدایم کرد و مانع از نوشتنم شد بار دیگر وسط نوشتن یادم افتاد که تمرین های اصول را حل نکرده ام و باید فردا آنها را به استاد تحویل دهم بار دیگر هم.به همین روال ادامه داشت تا همین امروز یعنی جمعه سیزدهم اردیبهشت
ماجرا بر می گردد به یکشنبه.
روزی که مثل بقیه ی روزهایم خیلی عادی شروع شد ولی مثل همان روزها عادی تمام نشد

یکشنبه را مثل همه ی روزهای گذشته شروع کردم 
بعد ه
من اولین بار بعد حدود مثلا دو هفته بودن در اینجا
ازم همکارام پرسیدن که ایا من هم مثل بقیه دخترای ایرانی از پسر بلاند خوشم میاد؟
با اینکه این جدی به من گفته بود که نایس باش، همین که اینها ایرانو میشناسن یعنی عالی، و همش نایس باش، و هی بگو اره عاشق کانادام، ولی این تنها موردی هست که از جدی تخطی کردم.
بهشون گفتم با همه احترامی که براتون قائلم و با اینکه مردم کانادا خیلی عالی هستن و همه خوشگل و خوشتیپن
مرد دلخواه من برای رابطه داشتن باید شبیه یک مر
ساعت ٨صبح با صدای گریه اش بیدار شدم 
از توی گهواره برداشتم و بهش شیر دادم و امید داشتم بازم بخوابه آخه ساعت ٤صبح خوابیده بود 
یکمی بی تابی کرد ولی خوابید 
خیلی خوابم میومد بلند شدم صبحانه خوردم و یه سینه مرغ گذاشتم بپزه تا ظهر یه بلایی سرش بیارم و بعدشم یکمی گوشی بازی کردم و کنارش خوابیدم 
یکی از بهترین حس ها همینه که نی نی بخوابه و کنارش بخوابی
این چند روز ٩٠درصد وقتمون توی اتاق خواب گذشت 
تازه خوابش منظم شده بود و شبا میخوابید که با زدن واک
کلا داگ فورد آدم زرد و کوته فکری هست و در این شکی نیست.

دوست صمیمی بابای یکی از دوستامه و میدونیم چقدر جاهل هست.
اول اینکه این مرد یه مرد تیپیکال کاناداییه (جاهل، کوته فکر، مهربون، خوش قلب، کسی که ای کیو رو اکبند نگه داشته، و ساده)
نمیفهمم چرا کاناداییا میگن داگ فورد نماینده انتاریو نیست!! این دقیقا نماینده انتاریو هست!
در ثانی
اومده همه خدمات دولتی رو داره قطع میکنه
و مردم باز ساکتن! یعنی یه نفر نمیره درست و حسابی اعتراض کنه و ملت فقط غر میزنن.
یکی که هیچ کس ازش دل خوشی نداره و منم جزو اونایی
بودم که ازش هیچ خوشم نمیومد اومده ریز ریز بامن 
صمیمی شده.
اون رفتار خشک و جدی و مزخرفش.
اون بی توجهی جدیش به لباس پوشیدنش.
خب اومده نزدیک تر شده متوجه شدم به اون داغونی نیس
یه سری چیزای خوبم داره :/
ولی هر دفعه که یکی منو باهاش میبینه حرص میخورم.
خیلی بدجنسم ایا؟!
حس میکنم که دوستای ادم میشن معرف ادم.
نوع رفتارشون.پوششون
و این بنده خدااااااا :/
جلوش گفتم :
یعنی اگه اسلام به خطر نمی افتاد تا حالا هز
از شما چه پنهون
از یه جهت خیلی خوشحالم
اینکه قبل برادر و خواهرم اینجا اومدم و اونها دیگه مهاجرت نمیکنن اینجا. چون اومدن به کانادا حماقت محض هست.
برای من مجرد علاف بیکار بدک نیست و دردش کمتره. برای خانواده و نمیدونم ادم بالای سی سال واقعا حماقته به نظرم.
و اینکه خوشحالم که به 4 نفر دیگه هم درباره کانادا اگاهی دادم.
خیلی جالبه بعد ازینکه امریکا بن کرد ایرانیا رو
کانادا رو مردم به عنوان مدینه فاضله یافتن و بهش فرار دارن میکنن.
کانادا مدیریتش در حد
هیچ کاری نیست که انجام نشدنی و امکان ناپذیر باشه.اگر هزار تا در بسته بود قطعا هزار و یکمی بازه :)) 
خوشحالم که دارم آدم میشم.
ب نظرم everything is possible!  خدا رو چه دیدی؟ 
یک روزی همه هدف هام واقعی میشن.ذره ذره! step by step! یک روزی که حتا خودمم باورم نمیشه! و اون روز دیر نیست!
خدایا شکرت که همه چیز بهم دادی.ممنون :) 











متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده
چند وقت قبل
یکی از دوستام که یه دختر ایرانیه
داشت میپرسید که چطوری پسر پیدا کنم؟ چرا هیچ کس پیدا نمیشه با من دوست شه؟
بهش گفتم زمان بده زمان. و خودت باش. پیداشون میشه.
یکمی بعدش یه اگهی گذاشته بود که خونه ش رو کرایه بده یه اتاقش رو چون یه خونه خیلییییییییییییی بزرگ داره.
نوشته بود no pets no guests no parties no boys 
و فقط میخوام با دختر هم خونه ای بشم
کرایه ش هم برای شهر ما واقع کرایه خونه بالایی بود
بعد یه بار توی مهمونی برگشت گفت نمیدونم چرا هیچ کس نمیاد که
4
عجب شبی بود دیشب :) فهمیدم زیادی برای خودم آسمون ریسمون بافتم از احساساتم! زیادی ترسیدم از تجربه های تلخم! با مامان تا سه نصف شب درد و دل کردیم! همیشه دوس داشتم همینجوری درکم کنه همینجوری پا به پام بفهمه احساسی رو که دارم تجربه میکنم! چه کیفی داشت کنارش خود خود خودم بودن ^_^ براش گفتم که گاهی وقتا میترسم نمیدونم از چی ولی میترسم اخم نکرد عین همیشه بگه دختر بزرگی شدی این حرفا چیه؟!! گفت طبیعیه آدم گاهی وقتا اینجوری میشه نمیدونه قراره چی پیش بیاد ه
راستش این سومین باریه که دارم این (شیش‌‌امین) پست رو می‌نویسم. قبلیا پاک شدن. از دبیرستان، از دبیرا، از اینکه حالا چه افتخاریه که با لحن عامیانه می‌نویسم، از پسر صاحب نونوایی که دیدم و بخاطر آسیبی که دیده بود حالم بد شد، از کارایی که شاید نباید می‌شد و از دنیایی که داره محدود میشه نوشته بودم.
امروز تو راه برگشت با "ع" حرف زدم. کلی حرفای به ظاهر مهم و جالب و عاقلانه که هیچ کدوم از خودم نبود، که به هیچ کدوم خودم عمل نمی‌کردم، که اگر طبیب بودم، س
هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی ناخن گیر دستم بگیرم پشت میز اداره جورابامو در بیارم و ناخنهای مثل دسته بیل پاهامو بگیرم. خیلی حرکت ضایع ایه. ولی چاره دیگه ای ندارم.
تو خونه آدی (آدرین) اجازه هیچ کاری رو بهم نمیده. تازه بعد ناخن گرفتن یاد سبیلهام افتادم نخ گرفتم یه سرشو بستم به انگشت شصت پام و یه سر دیگه رو پیجوندم تو دستم و شروع کردم بند کردن سبیلام. بعله دقیقا همینجا. پشت میز اداره ام.
چرا چایی نمی یارن برامون. ماه رمضون نزدیک شد و من دوباره غصه م گر
از وقتی به دنیا اومد انگاری آبمون با هم تو یه جوب نمی رفت.
سر مسائل خیلی کوچیک و پیش پا افتاده فوری می زدیم به تیپ و تاپ هم و دعوامون میشد.
گاهی دعوا اونقدر بالا می گرفت که پدرو مادر واسطه می شدن تا نزدیم همو نکشتیم سوامون می کردن :)
 من خواهر بزرگه بودم و اونم برادر کوچیکه با هفت سال اختلاف سنی. خب هر کسی می خواست حرف خودشو به کرسی بنشونه.
روزها و سالها گذشت ما هم بزرگ و بزرگ تر شدیم. اینقدر زمان به سرعت در حال سپری شدن بودن که من نفهمیدم کِی برادر
چونکه دلدار تو بودی به سر دار شدمدر پی عشق تو بودم با تو بیدار شدمگفت ساقی می و مطلب به تمامت دادمگفتم از انچه تو دادیست گرفتار شدمصبر ایوب ندارم که به وصلت برسممن اسیر چشم آن مطرب خممار شدماربعینی بگذشت از غم هجران فریادنرسیدم به تو و باز به تکرار شدم

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

خدمات سئو Sherlock Holmes صدای سخن عشق برش رد درمان تی وی دهکده جهانی بازی کامپیوتر امید محمدی سایت همسریابی