نتایج جستجو برای عبارت :

يکمي ارومتر

 دیده شده یک نفری ؛  که هنوز رزیدنت نشده روی پروفایل اینستاش زده رزیذدنت فلان رشته.سوال داشتید در دایرکت بپرسید :)) عزیزم بذا یک ماه بری لااقل بعدا :)) مث اینه که بزنم رزیدنت سرجری to be!  مریض داشتین بیارین تا عمل کنم :| عی خدااااا این شادیا رو از ما نگیر :)) 
خدایا یکمی م روی ما تمرکز کن.مچکریم :)) 
عیدمون مبارک :) 
نه که فکر کنین من گهی شدم. نه.
منظورم اینه که بر خلاف نظر معلمه، اون دختر به هیچ کدوم از آرزوهاش نرسید چون همیشه دوست داشت که بره خارج و زن انریکه ایگل بشه و نتونست که بشه.
من هم همیشه فانتزیم بود که تا میتونم هر روز خودم رو بیشتر و بهتر بشناسم
و به درد بقیه بخورم
و آدم مهربونی باشم
و سعی کنم یکمی سفر کنم و چیز و میز یاد بگیرم
و بایوفیزیکال کمیستری بخونم.
و چند تا کار دیگه
که بشون رسیدم یا دارم میرسم.
وگرنه منم همچین تحفه نشدم.
یه چیزی توی وجودم بهم میگه که میتونم! هرچقدر که غیر ممکن هم به نظر برسه من میتونم! حتی وقت هایی که ناامیدم هم زیرحرفش نمیزنه فقط غمگین میشه که شاید دیرتر بتونم به خواسته ام برسم! من پول نمیخوام! من حال خوب میخوام! به جا آوردن حق این کالبد رو میخوام! میخوام خیالم راحت باشه که رسالت روحی که در من دمیده شده رو اونطور که باید به جا آوردم بدون کم و بدون کاست! 
+یکمی هم قلمبه سلمبه گفتم :)))
سلام  
طاعاتتون قبول 
ماه رمضون ما که همش شده آشپزی 
افطار سحر افطار سحر و دوباره افطار سحر
موارد پیشنهادیتون رو بگید من واقعا کم آوردم
.
+کاش اون موقعی که لپ تاپ ارزون تر بود یکی میخریدم ‍♀️
+امشب دلم خواسته ساکن قم یا مشهد باشم
+دلمم خواسته یه سفر برم حج ولی یکمی بذارم رو پولش میتونم خونه بخرم
+هر بار میام اینجا یه حس نفرت فوق العاده ای تو دلم هست که دوست دارم یه جاهایی از زندگیمو در حالی که شدیدا دندونامو به هم میفشارم (!) با میخ طویله خط خط
این مدت که فقط یه ناظر منفعل بودم مثل خدا، فهمیدم زیادی قرن بیست یکمی هستی. قرنی که توش کارای بشر خیلی قابل درک نیست. بنظر خیلی وقته دنبال یه شادی میگردی: یه شادی بی انتها، پُر از احوالات تکراری، پرُ از عکسهای سلفی با ژست های نمایشی، پُر از بقیه، پُر از قمارای دو سر باخت. میدونی بنظرم وارد بازی قرن شدی. باید یه فکری کرد.
این مدت که فقط یه ناظر منفعل بودم مثل خدا، فهمیدم زیادی قرن بیست یکمی هستی. قرنی که توش کارای بشر خیلی قابل درک نیست. بنظر خیلی وقته دنبال یه شادی میگردی: یه شادی بی انتها، پُر از احوالات تکراری، پرُ از عکسهای سلفی با ژست های نمایشی، پُر از بقیه، پُر از قمارای دو سر باخت. میدونی بنظرم وارد بازی قرن شدی. باید یه فکری کرد.
این مدت که فقط یه ناظر منفعل بودم مثل خدا، فهمیدم زیادی قرن بیست یکمی هستی. قرنی که توش کارای بشر خیلی قابل درک نیست. بنظر خیلی وقته دنبال یه شادی میگردی: یه شادی بی انتها، پُر از احوالات تکراری، پرُ از عکسهای سلفی با ژست های نمایشی، پُر از بقیه، پُر از قمارای دو سر باخت. میدونی بنظرم وارد بازی قرن شدی. باید یه فکری کرد.

+ تو آمار ابتدایی تحقیقم پسرا افسرده تر بودن.
این مدت که فقط یه ناظر منفعل بودم مثل خدا، فهمیدم زیادی قرن بیست یکمی هستی. قرنی که توش کارای بشر خیلی قابل درک نیست. بنظر خیلی وقته دنبال یه شادی میگردی: یه شادی بی انتها، پُر از احوالات تکراری، پرُ از عکسهای سلفی با ژست های نمایشی، پُر از بقیه، پُر از قمارای دو سر باخت. میدونی بنظرم وارد بازی قرن شدی. باید یه فکری کرد.

+ تو آمار ابتدایی تحقیقم پسرا افسرده تر بودن.
سلام
از چی بگم براتون؟!
اومدم صحبت کردم و رفتم 
تا الانم برنگشتم و موندم شهرمون شاید یکمی دیگه راه بیافتم
از کجا تعریف کنم ؟
تو راه یکمی خوابیدم و بعدش که بیدار شدن یا خودم حرف زدم
سوال پرسیدم و دنبال جواب گشتم
بالاخره رسیدن و بعد خوش و بش این چیزا به خانواده ام گفتم
چیز خاصی نگفتن
گفتن مثل همیشه تصمیم رو خودت میگیری
اما
یه چیزایی رو بهم یادآوری کردن 
در خانواده و خاندان ما اینطوریه 
من هر چقدر بخوام و تواناییش رو داشته  باشن 
میتونم هزینه کن
    برای تهیه ی یک عَنفلوئنسر اینستاگرامی کافیه یکمی "لطفا قضاوت نکنید" و "چتر رنگی" و "جوراب تا به تا" و "عکس پرشی در هوا" و "لباس رنگی پنگی"و "نوتلا" و "صبحانه خوری در تخت خواب" و "شازده کوچولو" و "قایقت جا دارد" و " عشقمون پایدار" و "حقوق ن" و "فروغ" و "کافه" و "فال قهوه" و "برج ایفل" و " Pet: که میتواند همسر و یا فرزند و یا واقعا یک حیوان خانگی باشد که در کنار ژست های تخیلی صاحب پیج عین حیوان دست آموز با نگاه کردن به دوربین لبخند میزند" رو باهم قاطی می کنی
دانلود آهنگ جدید امیر تتلو بنام میگم خانوم یکمی آرومتر درصورت دانلود این موزیک یا اطلاع از پخش این آهنگ فقط عضو کانال تلگرامی سایت شوید(جهت ورود به کانال روی لینک زیر کلیک کنید)https://telegram.me/Bia2loxیا ایدی Bia2loox@ را در جستجوگر تلگرام خود سرچ کنیدیا از طریق پیج اینستاگرامی با مدیر ارتباط برقرار کنیدhttps://www.instagram.com/Bia2loxدانلود آهنگ جدید امیر تتلو بنام میگم خانوم یکمی آرومتر 
بیاتولوکس
یه دوستی دارم سال کنکور یه ازدواج کرد که بیشتر به تشویق خانواده ش بود و خب سال بعدش هم جدا شد. نه تو حرفاش، نه تو شبکه های اجتماعیش، نه پیامرسان هاش نه چشم هاش خبری از عشق نبود. 
امسال دوباره ازدواج کرد. هم قبل از ازدواج خودم کلی درباره اینکه "باید دوست داشته باشی طرفت رو" نصیحتم کرد، هم قبل ازدواج خودش یکمی ازم سوال پرسید.
و خب حالا من دوست داشتن رو میبینم از پشت چشماش میبینم، از بیو تلگرام و اینستاش و مطمئنم وقتی ببینمش در چشم هاش :)
زیاد اهل اب
خونه ی مامان ایناییم،اومدم تو اتاق که یکم چادر و در بیارم و راحت تر باشم تو اتاق و هم اینکه یکم کتاب بخونم.قشنگیش اینه که پست میزارم براش 
که هر پنج دقیقه-ده دقیقه میای اینجا و یکمی حرف میزنیم با هم و میری 
که دلت طاقت نمیاره دور باشی 
حتی اگر فاصلمون دو سه متر هم نباشه و 
حتی اگر فقط مانع بینمون یه دیوار باشه. 
چون مهربونی و با محبت و عاشق!
بله عاشقی و حق هم داری منم بودم عاشق خودم میشدم
برم بقیه ی کتابمو بخونم
تا درودی دیگر بدرود
| عاشقک بنت
همه ی کتابای من کتابای پسرداییمن!! بعضی وقتا یهو به خودم میام میبینم دارم با پسر داییم کل کل میکنم :/ درحالیکه اون روحشم خبر نداره :دی بعضی وقتا به طرز بسیاااار خنده داری تستی رو که اون نشانه دار کرده رو من به راحتی میزنم اونموقع ها رد خور نداره من حتما باید قر بدم :))))چندوقت پیش از لا به لای کتاباش یه کاغذ پیدا کردم :)))) چرا اینقدر لذت بخشه تو احساسات کسی فضولی کردن آخه؟ ^_^ ظاهرا پسردایی بنده عاشق یه نفر میشه اونم به طرز فجیعی ایشونو قهوه ای میکنه
من از اینستا میترسم زیادی همه چیزو نشون میده! زیادی روئه زیادی موذیه! اوناییکه هی ما ازشون دوری میکنیم و به خودمون دروغ میگیم که بهشون فکر نمیکنیم که کنجکاو حالشون قدشون وزنشون خانوادشون جایگاه و شغل جدیدشون نیستیم رو پیشنهاد میده! من از اینکه یهویی عکسشو ببینم و بی حس بشم و فقط زل بزنم میترسم! من الان دقیقا وسط ترسمم! تو صفحه ی کناری با لباسای خاکی و کارگریش زل زل داره نگام میکنه! قلبم نمیتپه فقط انگار گودزیلا دیده باشم استرس گرفتم عصبانی ام
سلام بر دوستان عزیز.
سال نو همگی مبارک. نگاه کردم دیدم اخرین باری که نوشتم مهر ماه پارسال بود.
پسرم الان 9 ماه و خورده ایه و من از شنبه اومدم سر کار. الان چهارمین روزیه که من سر کارم.
باید اعتراف کنم از نظر من سخت ترین کار دنیا بچه داریه. یه شغل 24 ساعته بدون تعطیلی بدون استراحت بدون مزد بدون حتی ذره ای حس سپاسگزاری.
پسر من بچه خیلی شیطونیه. تو هر مرحله ای یه جور منو اذیت میکرد. تو نوزادیش شیر خوردن زیاد و شب بیداریهای خیلی زیاد برام واقعا عذاب آور
*امروز توی مسیر همه نوع آب و هوایی رو دیدم؛ آفتابی ، بارونی، ابری و حتی یکمی برف!*خیلی سرخوشانه اومدیم و چندجا توی راه ایستادیم. آخر هم دماوند و بومهن.*عمه اصرار داشت برم خونه شون. عمو ها هم. اما فقط دلم میخواست زودتر بیام خونه.فکر میکردم برسم خونه از خستگی بیهوش بشم اما در کمال تعجب، وسایل رو جابجا کردم، پرده ها رو نصب کردم، دسته یک سینی رو شکستم هههه و دو قسمت فصل هشت گات رو دیدم. (دستشون درد نکنه مخفف کردن اسمشو سخت بود نوشتنش)*اسم فیلمهای هندی
راه بیا باهام بیا اخماتو بزار کنار
وقتشه کنار بیای دیگه با این روزگار
راه بیافت باهام بیام مثل سایه پا به پام
من یه عمر آزگار تو نخ این جفت چشام
آروم جونمی تو مهربونمی
بخاطرم منو بخواه دل بده یکمی
تو شکل خنده می برگ برنده می
یه وقت نری یه جای دور عمریه تو پیشمی
من خوشم دلم خوشه به خوشی رو لبات
تنگ میشه دلم واست واسه حرف زدنات
آسمون ریسمون نباف که نیای و دیر کنی
من که راضیم همش تو منو اسیر کنی
(آروم جونمی تو مهربونمی
بخاطرم منو بخواه دل بده یه کمی
هوالرئوف الرحیم
دیشب فسقلک برای اولین بار مهمونی رفت. به غیر مهمونی خونه مامان بزرگش. 
رضوان توجه جماعت رو به سمت خودش جلب کرده بود. با اینکه سومین سال بود که می دیدنش ولی باز هم براشون جالب بود. 
همه اسمش رو می پرسیدن و جویا می شدن مامانش کیه. 
اولش جذاب بود. ولی بعد دیگه داشتم می ترسیدم. دیگه صدقه و لاحول ولا قوه الا بلله و کمی آرام تر شدم.
جمعشون رو دوست دارم.
اون خانمی که پارسال من رو به بازی"بچه ی کی بیشتر چیز میز بلده" می خواست بکشونه، هم بود.
بچه ها این اقاهه جدی بلاند واقعنی دوست داشتنیه :)
قربون اون چشمای آبیت برم :)
چقدر مهربونه!
امشب زنگ زده میگه تو پولات که تموم نشده؟ همه چی مرتبه؟ نگرانم هست.
بهش گفتم من حالم خوبه. از پس زندگیم برمیام. گفت نمیدونم من همیشه فایننشالی فکر میکنم یکمی نگرانم. تو خیلی خجالتی هستی نکنه پولت تموم شه. نمیخواستم ازت بپرسم ولی مجبورم.
به خودشم گفتم.
گفتم یعنی من میتونستم خوشبخت تر از این باشم؟! که یه پسر امزیکایی که هیچی از کالچر من نمیدونه اینقدر به فکر
دیشب ساعت ۳ خوابیدم و صب یه کم قبل از ۷ پاشدم
رفتم نون خریدم :)
۸ با میم باشگاه رفتیم تا بن کتاب بگیریم
عملا رفتن من بی مورد بود
اما خواستم هم یه هوایی به کلم بزنم
و هم دیگه اون بنده خدا تنها نره. چون کار من بود
خلاصه تا ۹ کارمون تموم شده بود
من از همون جا پیاده رفتم
کلی پیاده رفتم
عملا تا ساعت ۱۲ اینا پیاده روی کردم
باورم نمیشه سه ساعت راه رفتم امروز
کلی مغازه ها رو دیدم
لباس بلوز و دامن میخواستم که خیلی چیز به درد بخوری ندیدم
همون تک و توک هم اینق
جدن توی این عمر کوتاه به بیست نرسیده م، حداقل از سنی که یاد گرفتم حرف بزنم - و اینطور که از شواهد بر میاد خیلی هم زود بوده - یاد ندارم دلم میخواسته حرفی بزنم و نتونسته باشم. منظورم از لحاظ چیدن کلمه ها تو ذهن کنار هم و تبدیل کردنشون به صوته. تا یه سنی که کلن محدودیتی نداشتم. ابتدایی از مدرسه که میومدم انقدر حرف میزدم که مامانم ازم خواهش میکرد یکمی ساکت بشم. اما خب بعد یه سنی هم فقط جمله ها توی ذهنم مرتب می شدن، خیلی هاش به صوت تبدیل نمیشد، در بهتری
ظهر رفته بودم حمام. اومدم بیرون و دیدم مامانم نیست. فکر کردم خوابیده. رفتم سر جاش رو نگاه کردم و دیدم نیست. نور از لای پرده ی آشپزخونه روی زمین می تابید. من وایستاده بودم دم اتاق مامانم و تو اون لحظه نه چندان طولانی، حس میکردم تنها ترین آدم روی زمینم. از وقتی بچه بودم اگه مثلن از خواب پا میشدم و می دیدم کسی خونه نیست همینطور میشدم. شاید برای بقیه چیز عجیبی نباشه ولی برای منی که همیشه خونمون پر آدم بوده سخت بود. یه دفعه بچه بودم و صبح پاشدم دیدم کس
من اولین بار بعد حدود مثلا دو هفته بودن در اینجا
ازم همکارام پرسیدن که ایا من هم مثل بقیه دخترای ایرانی از پسر بلاند خوشم میاد؟
با اینکه این جدی به من گفته بود که نایس باش، همین که اینها ایرانو میشناسن یعنی عالی، و همش نایس باش، و هی بگو اره عاشق کانادام، ولی این تنها موردی هست که از جدی تخطی کردم.
بهشون گفتم با همه احترامی که براتون قائلم و با اینکه مردم کانادا خیلی عالی هستن و همه خوشگل و خوشتیپن
مرد دلخواه من برای رابطه داشتن باید شبیه یک مر
کلا داگ فورد آدم زرد و کوته فکری هست و در این شکی نیست.

دوست صمیمی بابای یکی از دوستامه و میدونیم چقدر جاهل هست.
اول اینکه این مرد یه مرد تیپیکال کاناداییه (جاهل، کوته فکر، مهربون، خوش قلب، کسی که ای کیو رو اکبند نگه داشته، و ساده)
نمیفهمم چرا کاناداییا میگن داگ فورد نماینده انتاریو نیست!! این دقیقا نماینده انتاریو هست!
در ثانی
اومده همه خدمات دولتی رو داره قطع میکنه
و مردم باز ساکتن! یعنی یه نفر نمیره درست و حسابی اعتراض کنه و ملت فقط غر میزنن.
یکی که هیچ کس ازش دل خوشی نداره و منم جزو اونایی
بودم که ازش هیچ خوشم نمیومد اومده ریز ریز بامن 
صمیمی شده.
اون رفتار خشک و جدی و مزخرفش.
اون بی توجهی جدیش به لباس پوشیدنش.
خب اومده نزدیک تر شده متوجه شدم به اون داغونی نیس
یه سری چیزای خوبم داره :/
ولی هر دفعه که یکی منو باهاش میبینه حرص میخورم.
خیلی بدجنسم ایا؟!
حس میکنم که دوستای ادم میشن معرف ادم.
نوع رفتارشون.پوششون
و این بنده خدااااااا :/
جلوش گفتم :
یعنی اگه اسلام به خطر نمی افتاد تا حالا هز
از شما چه پنهون
از یه جهت خیلی خوشحالم
اینکه قبل برادر و خواهرم اینجا اومدم و اونها دیگه مهاجرت نمیکنن اینجا. چون اومدن به کانادا حماقت محض هست.
برای من مجرد علاف بیکار بدک نیست و دردش کمتره. برای خانواده و نمیدونم ادم بالای سی سال واقعا حماقته به نظرم.
و اینکه خوشحالم که به 4 نفر دیگه هم درباره کانادا اگاهی دادم.
خیلی جالبه بعد ازینکه امریکا بن کرد ایرانیا رو
کانادا رو مردم به عنوان مدینه فاضله یافتن و بهش فرار دارن میکنن.
کانادا مدیریتش در حد
هیچ کاری نیست که انجام نشدنی و امکان ناپذیر باشه.اگر هزار تا در بسته بود قطعا هزار و یکمی بازه :)) 
خوشحالم که دارم آدم میشم.
ب نظرم everything is possible!  خدا رو چه دیدی؟ 
یک روزی همه هدف هام واقعی میشن.ذره ذره! step by step! یک روزی که حتا خودمم باورم نمیشه! و اون روز دیر نیست!
خدایا شکرت که همه چیز بهم دادی.ممنون :) 











متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده
چند وقت قبل
یکی از دوستام که یه دختر ایرانیه
داشت میپرسید که چطوری پسر پیدا کنم؟ چرا هیچ کس پیدا نمیشه با من دوست شه؟
بهش گفتم زمان بده زمان. و خودت باش. پیداشون میشه.
یکمی بعدش یه اگهی گذاشته بود که خونه ش رو کرایه بده یه اتاقش رو چون یه خونه خیلییییییییییییی بزرگ داره.
نوشته بود no pets no guests no parties no boys 
و فقط میخوام با دختر هم خونه ای بشم
کرایه ش هم برای شهر ما واقع کرایه خونه بالایی بود
بعد یه بار توی مهمونی برگشت گفت نمیدونم چرا هیچ کس نمیاد که
4
عجب شبی بود دیشب :) فهمیدم زیادی برای خودم آسمون ریسمون بافتم از احساساتم! زیادی ترسیدم از تجربه های تلخم! با مامان تا سه نصف شب درد و دل کردیم! همیشه دوس داشتم همینجوری درکم کنه همینجوری پا به پام بفهمه احساسی رو که دارم تجربه میکنم! چه کیفی داشت کنارش خود خود خودم بودن ^_^ براش گفتم که گاهی وقتا میترسم نمیدونم از چی ولی میترسم اخم نکرد عین همیشه بگه دختر بزرگی شدی این حرفا چیه؟!! گفت طبیعیه آدم گاهی وقتا اینجوری میشه نمیدونه قراره چی پیش بیاد ه
راستش این سومین باریه که دارم این (شیش‌‌امین) پست رو می‌نویسم. قبلیا پاک شدن. از دبیرستان، از دبیرا، از اینکه حالا چه افتخاریه که با لحن عامیانه می‌نویسم، از پسر صاحب نونوایی که دیدم و بخاطر آسیبی که دیده بود حالم بد شد، از کارایی که شاید نباید می‌شد و از دنیایی که داره محدود میشه نوشته بودم.
امروز تو راه برگشت با "ع" حرف زدم. کلی حرفای به ظاهر مهم و جالب و عاقلانه که هیچ کدوم از خودم نبود، که به هیچ کدوم خودم عمل نمی‌کردم، که اگر طبیب بودم، س
هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی ناخن گیر دستم بگیرم پشت میز اداره جورابامو در بیارم و ناخنهای مثل دسته بیل پاهامو بگیرم. خیلی حرکت ضایع ایه. ولی چاره دیگه ای ندارم.
تو خونه آدی (آدرین) اجازه هیچ کاری رو بهم نمیده. تازه بعد ناخن گرفتن یاد سبیلهام افتادم نخ گرفتم یه سرشو بستم به انگشت شصت پام و یه سر دیگه رو پیجوندم تو دستم و شروع کردم بند کردن سبیلام. بعله دقیقا همینجا. پشت میز اداره ام.
چرا چایی نمی یارن برامون. ماه رمضون نزدیک شد و من دوباره غصه م گر
از وقتی به دنیا اومد انگاری آبمون با هم تو یه جوب نمی رفت.
سر مسائل خیلی کوچیک و پیش پا افتاده فوری می زدیم به تیپ و تاپ هم و دعوامون میشد.
گاهی دعوا اونقدر بالا می گرفت که پدرو مادر واسطه می شدن تا نزدیم همو نکشتیم سوامون می کردن :)
 من خواهر بزرگه بودم و اونم برادر کوچیکه با هفت سال اختلاف سنی. خب هر کسی می خواست حرف خودشو به کرسی بنشونه.
روزها و سالها گذشت ما هم بزرگ و بزرگ تر شدیم. اینقدر زمان به سرعت در حال سپری شدن بودن که من نفهمیدم کِی برادر
دیروز داشتم سیب زمینی سُرخ کرده درست میکردم گوشیم زنگ خورد . گفت از دیجی کالا هست و 1 مین دیگه میاد. منم گیچ بازی در آوردم و آماده شُدم . نگو که واسه ماگِ شماره خودمو داده بودم و تهران منظورش بوده. جلویِ خواهرم هم ضایع بازی در آوردم ! گفتم بسته من الان نمیاد. شب بود دیدم هیچ خبری نمیده که خوشش اومَده یا نَه . ایمیل زدم . گفت لیوانِ خیلی خفنه ! یادِ اون لیوانِ اولی افتادم که چقدر ذوقشو کرد . گفت مِرسی خوشگلم و مقایسه کردم با الان که رابطمون نابود شُ
امروز روز آخریه که توی اینجام :)
قبلا بعد دفاعم کشو و shelf و نمیدونم دراور و یخچال و همه چی آزمایشگاهی رو تمیز کرده بودم
ولی استادم خواسته بود که desk خودم رو تمیز نکنم و تا امروز بمونم
و تا امروز موندم :)
و دیگه تموم شد :)
امروز موقع تموم شدن میزم یکمی گریه م گرفت
بعد به خودم گفتم مهم نیست!! فاز جدید از زندگیم داره شروع میشه.
زندگی همینه!!
با استادم خیلی حرف میزنیم
داشتم امروز بهش میگفتم که شانس اوردم که باهاش تماس گرفتم و براش اپلای کردم و خیلی کار کر
بچه ها این ویدئوی اندی رو حتما ببینین
درباره زندگیشه
تقریبا یکمی بعد از وسطای مصاحبه میگه که چندین سال اول زندگیش رو توی امریکا خیلی بدبختی میکشیده و بودجه ش یه دلار در روز بوده و اگه بیشتر ازون خرج میکرده اخر ماه بدبخت میشد.
یاد خودم افتادم که بودجه م دو نیم الی سه دلار برای هر وعده غذایی بود و اگه بیشتر ازون خرج میکردم باید میرفتم خودم رو فاک میکردم.
andy interview manoto
درباره فاشیزم
ببینید
همه ما میتونیم که فاشیزم درون داریم
مال ما تا حد زیادی دیگ
این آهنگیه که دارم الان می‌خونم. مال سلین دیونه. به سارا فکر می‌کنم که رفته دانمارک و دوستای جدیدش و زندگی‌ای که ممکنه براش رقم بخوره. به ترانه که امروز شماره میلاد رو بهش دادم تا بتونه ازش راجع به مصاحبه کاری کمک بگیره.
و به تو. تویی که ازم پرسیدی دختری خوب مثلی خودد سراغ نداری برای من؟
و این حرف علیرغم اینکه بالاخره وسط یه صحبت ازم راجع به یه دختر دیگه پرسیدی و با توجه به همه چیزایی که در گذشته در قلبم میگذشته و شاید الان هم میگذره، علیرغم ه
من توی اینستاگرامم هیچکدوم از پسرای فامیل رو دنبال نمیکنم. حالا یا از سر خجالت یا غرور یا هرچی دلم نمیخواد اول من فالوشون کنم چون نمیخوام در موردم فکرای عجیب کنن نمیدونم کلا با این مسئله راحت نیستم -_- 
پارسال برای تولدم دختر عمم یه پست گذاشت و تبریک گفت و نوشته بود دختردایی عزیزم تولدت مبارک + منشن کردن من روی عکس.
پسرعموم از اونجا اومده بود توی اکانتم و چون اون موقع پابلیک بود چندتا از عکس ها رو لایک زد. منم با خودم گفتم بذار فالوش کنم یه وقت
کنسرتی که دیشب رفتم صرفا برای کمی شادی و جیغ و داد بود الحق بدم نبود
راستش اولش که رفتم دیدم همه نوجوونن یکم به خودم فحش دادم که آخه دختر کی به پیشنهاد دختر دایی ۱۵ سالش میره کنسرت ولی دیگه بعدش گفتم رها کن و لذت ببر حالا که اومدی
کلا همه دبیرستانی بودن پسر بچه ی کناریم که گمونم نهایت ۱۲ سالش بود پشت سرم چند تا دختر و پسر دبیرستانی نشسته بودن دخترا نگران امتحان عربی فرداشون بودن و یکی از پسرا داشت توضیح میداد که چرا از تیزهوشان اخراجش کردن چی ش
بیست صفحه نوشتم. بیست صفحه نامه برای دوستان مختلفم نوشتم، انگشت شست و وسطم کج و کبود شده. ولی حس خوبی دارم. حس روی لبه ی شادی و غم راه رفتن. نامه های خداحافظی. خدا میداند که چقدر نامه نگاری را دوست دارم، آن هم مکتوبش را با دست.
کتاب قلبی به این سپیدی تمام شد. عالی بود. خیلی خیلی خوب بود. داستان قوی، گره های مناسب و به جا و اوج حسابی و شروع پایان قدری داشت. کتاب از خابیر ماریاس اسپانیاییست. از پرتغال کتاب خوانده بودم ولی اسپانیا نه. جدیدا هم که به اس
دانلود آهنگ جدید چرا از احمد سولو و سینا کرمی با بهترین کیفیت + پخش آنلاین
منه روانی دیوونه روکی میتونه آروم کنه نرواز رو غروره که میخندمغرورمو نشکن تو نرو
Ahmad Solo – Chera
دانلود آهنگ احمد سولو به نام چرا با دو کیفیت ۳۲۰ و ۱۲۸
متن و ترانه آهنگ چرا – احمد سولو
سرت که گرم شد با غریبه دل تو سرد شدبا دلم چطوری دردمو بگمکمتر بحث کن خوب تو رو میخام در کلهی نگو که باید برمکمتر قهر کن با دلم سر کنهی نگو دیوونه باید برمیکمی صبر کن حالمو درک کنهی نگو دی
چهارشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۸ ساعت: 13:34
توسط:سعیدی از ورامین

با سلام و عرض ادببرای دریافت گزارش کلی ریز نمرات دانش آموزان باید دوره روی خرداد ۹۸_۹۷ باشد؟ یا فقط دوره های قبلتر قابل دریافت است؟


با سلام خدمت همکار محترم
در امین در هر دوره ای که قرار گرفته باشید کارنامه کلی دانش آموز این دوره و دوره ای قبلی چاپ می شود و اگر دانش آموز از این دوره به بعد سابقه ای داشته باشد نشان داده نمی شود پس بهتر است در دروه ای که قرار داریم قرار داده شود مثلا دانش آ
اولین بار که استوری نشر نون رو دیدم، باورم نمیشد که این کتاب قراره به چاپ برسه. چون اگر جویای احوالات و نوشته های آدام سیلورا باشین، میدونین که توی چه موضوعاتی دست به قلم بوده و بنابر شرایطی که نمیخوام بازگو کنم امکان ترجمه کتاب توی کشورمون وجود نداشت. ولی واقعا نشر نون اینکار رو انجام داد و خب مشخص شد که یکسری سانسورها توی راه داریم.اولش ناراحت بودم، چون اساسا باسانسور کردن متن کتاب ها مخالفم ولی وقتی کلی تر بهش نگاه کردم متوجه شدم که شاید چ
اولین سحریه که خیلی خودجوش تصمیم گرفتم بین الطلوعین رو بیدار بمونم و خب هنوز انگیزه و آمادگی کافی برای اینکه بشینم از اول تا آخرش قرآن و دعا بخونم رو ندارم. فلذا اومدم اینجا یکم بنویسم . فعلا برنامه م صرفا بیدار موندنه. عادت کردن به بیدار موندن و سحر خیزی.
چند سال پیش هم که هنوز دانش آموز راهنمایی بودم و کل ماه رمضون تو تابستون بود همین کار رو کردم خیلی راضی بودم. اون سال یه پازل ۵۰۰ قطعه داشتم که بعد از نماز صبح مشغول درست کردنش میشدم بعدم یه م
توی این سه روزز اخیر فکر کنم 20 ساعتی پای تلفن و پشت صف مراکز مختلف بودم!
از صبح دارم تلاش میکنم این نوشته را تمام کنم ولی نمیشد.
من تا همین سه روز قبل،
اگه میدیدم بلایی داره سر مردم میاد
قلبم اتیش میگرفت و شرحه شرحه میشد
الان هم اتیش میگیره و خواهد گرفت و شرحه شرحه خواهد شد.
شب تا صبح خواب خانواده و اقوامم رو دیدم.
دیدم انگار سیزده به دره
یا که عروسیه
یکیش
نمیدونم
و دیدم که همه دختر عمه ها و دختر خاله ها و بقیه فامیلا جمعیم و داریم والیبال بازی می
یه انیمیشنی دیدم
به اسم open season
درباره یه خرس هست که با یه زن مهربون زندگی میکنه و توی مواقع خاصی از سال نمایش اجرا میکنن و خرس مهربونی هست
یه روز جون یه گوزن احمق رو نجات میده
بعد گوزنه دردسر درست میکنه حین اجرا و همه چیز میفته گردن خرسه
و مردم و خود خانومه فکر میکنن که خرسه وحشی شده و میبرن میذارنش جنگل (بیهوشش میکنن و میبرنش جنگل)
این فیلم رو که دیدم دوباره یاد خودم افتادم توی کانادا!
یاد همون روز اول و روزای اولی افتادم که اون عوضی ن

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

معماری، طراحی داخلی و هنر خلق فضا کلبه خاطرات دختر شجاع عاشق تهران سل یو کسب درآمد در منزل کوچه سار شعر شعر بینا